سال 1354
در امتحانات نهایی برای اخذ مدرک دیپلم بخاطر وقتی که صرف تئاتر کردم نا موفق بودم و اولین مهر مردودی بر پرونده تحصیلی من نقش بست. اتفاق مهم دیگری که در این سال برای اولین بار در زندگی هنری من رخ داد مسئولیت گروه هنری كاخ جوانان مهر بود که طی یک انتخابات انرا بعهده گرفتم. رفتن به كارگاه نمایش و دیدن اجراهای آنجا نیز جزئی از برنامههای مورد علاقه مستمر و هفتگی من در این سال بود.
نمایشهایی چون حالت چطوره مش رحیم / گلدونه خانم / قمر در عقرب و… و آشنایی با چهره هایی چون رضا رویگری / اسماعیل خلج/ رضا ژیان / اکبر رحمتی / و…
کارگاه نمایش
سال 1348 پس از اجرای موفق دو نمایش شهر قصه و پژوهشی ژرف و سترگ و نو در سنگواره های دوره بیست زمین شناسی پا گرفت. این دو نمایش در دومین جشن هنر شیراز جایزه دریافت کردند، و پس از آن به پیشنهاد و حمایت رضا قطبی رییس تلویزیون ملی ایران و با همراهی چند نفر از مشاوران، نویسندگان و کارگردانان تئاتر، از جمله فریدون رهنما، بیژن صفاری، خجسته کیا، آربی اُوانسیان، ایرج انور. و… کارگاه نمایش به قصد گرد هم آیی و فعالیت نسل جدید و متفاوتی از هنرمندان تاسیس شد. اساسنامه تنظیم شد، هدف تعیین گردید، گروههای نمایشی شکل گرفت، و ساختمان کوچکی به آن اختصاص داده شد. کارگاه نمایش کار خود را رسما از خرداد 1348 آغاز کرد تا انقلاب سال 1357 فعالیت داشت. تاسیس کارگاه نمایش را میتوان از نتایج مستقیم برگزاری جشن هنر شیراز به حساب آورد. در این جشن که یازده دوره آن از سال 1346 تا 1356 به مدت ده روز در شهریور ماه هر سال و در شیراز برگزار شد، هنرمندان و گروههای بزرگ و کوچک نمایشی و موسیقی از سرتاسر دنیا حضور داشتند و به اجرای برنامه می پرداختند.
کارگاه نمایش از سومین دوره به جشن هنر شیراز پیوست و امکان تجربه و برقراری ارتباط با جریانها و هنرمندان سایر فرهنگها را پیدا کرد. پس از آن کارگاه نمایش تبدیل به محلی برای اجرای یک ایده ی جهانی تئاتر کارگاهی در ایران شد که توسط هنرمندان مهم این رشته مانند پیتربروک، یرژی گروتفسکی در حال شکل گیری بود. این مکان قرار بود جایی باشد برای تجربه، کار تجربی و زندگی کارگاهی، قرار بود همچون یک لابراتوار عمل کند، یعنی امکان کشف و پرورش استعدادههای مختلف در نویسندگی، کارگردانی، بازیگری و طراحی، برای نسل جدیدی که میخواست وارد زندگی فرهنگی، سیاسی و اجتماعیب شود را فراهم کند. کارگاه نشانه ویژه ای برای خود نداشت اما از آنجا که زیر مجموعه سازمان تلویزیون ملی ایران بود، نشان تلویزیون برای کارگاه نمایش نیز استفاده میشد. این طرح توسط محمد رضا اصلانی شاعر و فیلمساز و بر اساس نقشی بر گرفته از اشیاء زرین محوطه زیویه که بعدها با تغییرات اندکی در تخت جمشید دیده میشود طراحی شده بود.
در کارگاه نمایش سه نسل از هنرمندان در کنار یکدیگر کار میکردند. این سه نسل از سلایق، پشتوانه فرهنگی، طبقات اجتماعی و ادیان مختلفی گرد هم آمده بودند. گروه تئاتر تجربی را ایرج انور و شهرو خردمند تشکیل دادند که تمرکز این گروه بر تمرینهای بداهه سازی، تربیت هنرپیشه و اجرای متون خارجی بود. دومین گروه به سرپرستی و با کارگردانی آربی اُوانسیان تشکیل شد. آربی از جامعه ی ارامنه ایران و تحصیل کرده ی فیلمسازی از لندن بود . اُوانسیان در جزییات متن و تمرین و اجرا بسیار منضبط و سختگیر بود و گروه نمایش ( بازیگران شهر ) را تشکیل داد. اسماعیل خلج و گروه نمایشی اش به نام کوچه عده ای از جوانان جنوب شهر بودند که تا پیش از تاسیس کارگاه به علت نداشتن مکان مشخصی در کوچه و خیابان تمرین می کردند.
اجراهای بداهه و اجرای متنهای ایرانی و تئاتر رو حوضی از ویژگی های این گروه بود. چهار سال پس از تاسیس کارگاه نمایش، آشور بانیپال بابلا، کشیش اخراجی کلیسای مشایخی، گروه اهرمن را تشکیل داد و نمایشهای بسیار بحث بر انگیزی به روی صحنه برد. عباس نعلبندیان جوان روزنامه فروشی بود که با نمایش ( پژوهشی ژرف… ) در جشن هنر شیراز کشف شد. به استخدام کارگاه در آمد و نوشته های نو آورانه اش توسط کارگردانان مختلف به روی صحنه رفت. مدیریت داخلی و مسوولیت بخش انتشارات نیز بر عهده او بود. بیژن مفید و گروه ش آتلیه تئاتر رسما به گروههای تئاتر نپیوستند، ولی نمایش هایشان مانند شهر قصه و جان نثار بخشی از تاریخ کارگاه نمایش به شمار می آیند.
فریدون آو از خانواده زرتشتی بود که پس از باز گشت از آمریکا برای گذراندن دوره سربازی به کارگاه نمایش پیوست و طراحی گرافیک بسیاری از تئاترها به عهده ی وی بود. بیژن صفاری هم که معمار و مشاور تلویزیون و از مدیران جشن هنر شیراز بود، سرپرستی کارگاه نمایش را بر عهده گرفت. در کنار این ها کارگاه میزبان گروههای نمایشی میهمان . نمایشگاه نقاشی و پوستر. برنامه ی اجرای موسیقی و پخش فیلم نیز بود.
تابستان تحت نظارت آقای عشایری و با استفاده از تجربیات دبیرستانی داستان « حادثه بخاطر فرزندان» از کتاب شب نشینی با شکوه نوشته دكتر غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد) را به نمایش تبدیل کردیم و اجرایی موفق از آن داشتیم. در این نمایش نقش آقای علیپور را بازی کردم.
برای مدتی از همراهی آقای عشایری بخاطر مشغول بودن ایشان در یک پروژه سینمایی بعنوان گریمور محروم شدیم.
در فرصت بوجود آمده و بمنظور شرکت در جشنواره تئاتر مراکز رقاه خانواده کشور بر اساس آموخته هایم از اقای عشایری در رابطه با تبدیل داستان به نمایش اقدام به نمایشی کردن داستان «میهمانهای ناخوانده» خانم مرضیه برومند و کارگردانی آن کردم.اولین کارگردانی نمایش تجربه بسیار شیرینی بود البته با کمک گرفتن از دوستانی چون داوود مسلمی و حسین بیگدلو اجرای بسیار خوبی داشتیم و مقام سومی را در جشنواره کسب کردیم و مقام اول بازیگری را نیز برایم به ارمغان آورد.
نیمه دوم سال چون در مقطع ششم دبیرستان دو ساله بودم فرصت بیشتری برای کار داشتم و بنوعی از بابت درس و مشق خیالم راحت تر بود لذا با بازگشت آقای عشایری نمایش «ضیافت» نوشته بهرام بیضایی دومین کاری بود که وی با گروه ما تمرین و با بازی خودش و محمد علی سلیمانی و من با موفقیت تمام بهروی صحنه برد. من نقش « شبان» را در این نمایش ایفا میكردم.
خاطره تلخ و شیرینی که از اجرای این نمایش دارم همیشه با دیدن دستان مادرم برایم زنده میشود. در آن دوران ساخت و آماده سازی صحنه و لباس با اعضای گروه بود کس مشخصی بعنوان طراح صحنه و سازنده دکور یا طراح و دوخت لباس وجود نداشت و بطور گروهی کلیه امور اجرایی توسط اعضا انجام میشد که مهمترین نتیجه آن آشنایی همه با امور مربوطه بود روز اول اجرا بود دکور آماده شده بود و ما از صبح مشغول تمرین بودیم تنها چیزی که همه را اذیت می کرد وجود رادیاتور شوفاژ در انتهای صحنه بود که با هر ترفندی موفق به پوشاندن آن نشده بودیم چون صحنه دشتی بی آب و علف بود امکان استفاده از دکور را نداشتیم ناگهان به پیشنهاد یکی از اعضای گروهتصمیم گرفتیم رادیاتور را باز کنیم زیرا تصور می کردیم در فصل تابستان آبی داخل آن نیست اقدام به باز کردن همانا و جاری شدن آب در صحنه همانا و شروع بخش شیرین خاطره تا پایان جمع آوری آب از داخل صحنه. لباسهای نقش شبان را خودم در منزل آماده کرده بودم و سرگرم شدن به مشگل صحنه موجب شد تا فراموش کنم لباسهای نمایش را بررسی کنم زمان اجرا نزدیک شد و با پوشیدن لباس متوجه شدم پاپیج آنرا که از گونی ساخته بودم در منزل جا گذاشتهام بی سر و صدا با همان لباسهای نمایش با استفاده از هوای گرگ و میش غروب به سمت خانه که تقریبا نزدیک مرکز بود روانه شدم وقتی به مقابل درب منزل رسیدم با کمال تعجب جمعیتی را دیدم که بخاطر سقوط مادرم از پشت بام جلوی خانه جمع شده بودند لحظاتی مکث کردم و بهت زده وارد حیاط شدم دست مادرم از ناحیه مچ شکسته بود و همسایه ها او را از مقابلم بردند.
و من در تردید بودن و نبودن پا پیچ را برداشته و نبودن را بخاطر گروه و به احترام تماشاگر انتخاب کردم. البته بودن من تاثیری در وضعیت مادر نداشت ولی تا به امروز روی گفتن آنرا نداشتم زیرا بدلایلی نا معلوم مچ دست مادر کج جوش خورد و برای همیشه توان قبلی خود را نداشت. و بخش تلخ خاطره ایگونه رقم خورد. اجرای نمایش ضیافت مصادف شد با آمدن آقای « سهراب سلیمی» نخستین مربی تحصیل کرده تئاتر من به مرکز رفاه خانواده شهداد كه هرچه دارم از محبت ایشان نسبت به من بوده و هست. وی در آن زمان دانشجوی دانشكده هنرهای دراماتیك بود لذا به منظور کسب تجربه عملی کار با جوانان یک دوره کارگاهی آموزش تئاتر و معرفی کاربرد بدن و بیان در بازیگری تئاتر از طریق انجام تمرین های عملی مختلف در قالب پروژه کلاسی را با ما انجام داد.و در این شش ماه مطالب بسیاری را از ایشان اموختم.
سهراب سلیمی ـ کارگردان و بازیگر تئاتر
متولد 1329 در مشهد فارغ التحصیل کارشناسی کارگردانی و بازیگری از دانشکده هنرهای دراماتیک در سال ١٣٥٧ که در سال 1382 موفق به دریافت نشان درجه یک هنری معادل درجه دکترا از شورای عالی ارزشیابی هنرمندان وزارت ارشاد گردید؛ سهراب سلیمی از سال 1353 با گروه استاد رکن الدین خسروی همکاری داشت و در سال 1381 گروه تئاتر صورتک را تاسیس کرد وی از سال 1378 تا سال 82 در واحد اراک دانشگاه آزاد اسلامی تدریس نمود و از سال 1382 تا سال 86 رئیس انجمن کارگردانان خانه تئاتر بود همچنین سالهای 1386 تا 88 مدیر جشن خانه تئاتر به مناسبت روز جهانی تئاتر بود و از سال 1386 عضو اللبدل هیئت رئیسه خانه تئاتر می باشد سهراب سلیمی همواره در زمینه فعالیتهای تخصصی در رشتههای بازیگری،کارگردانی، طراحی گریم، طراحی صحنه، دستیارکارگردانی، مشاورکارگردانی، مدیر صحنه، ساخت مجسمه، ماسک و لوازم صحنه با گروههای تئاتری مختلف همکاری نزدیک داشته است
روزهای پایانی سال «فریدون اسماعیلی» نمایش «پاانداز» نوشته اسماعیل خلج راكارگردانی کرد و من نقش مش رجب را در این نمایش بازی كردم.
اسماعیل خلج
متولد ۲۲ آذر ۱۳۱۵ آستارا/ نمایشنامه نویس و کارگردان صاحب سبک ایرانی است.مهمترین دستآورد خلج، «دراماتیزه کردن» زبانِ لایههای فقیر و حاشیه نشین شهری در دهههای چهل و پنجاه است او به زندگی مردمان تیره روزِ طبقهفرودست میپردازد، خلج در آثار نمایشی پیش از انقلاب خود برای زبان لایههای فقیر و حاشیه نشین شهری آن دوران معادل نمایشی خلق کرد. این زبانی نمایشی غنی، با وجود بهرهوری از مفاهیم و کلام لایههای فقیر جامعه به هیچوجه «عامیانه» نیست. خلج نمایشنامهنویسی ناتورالیست است. او متأثر از رئالیسم گورکی نیز هست و همچنین روحی شاعرانه بر کارهایش حکمفرماست خلج کارمند اداره رادیو تلویزیون بود و سریال سایه همسایه را در سال 1364 کارگردانی کرد که در سال ۱۳۶۵ از تلویزیون پخش شد
باز سال 1354 سالی پر برکت برای خانواده سه نفری ما بود افزایش حقوق پدر در این سال موجب اتفاقات خوبی در خانه رخ داد وبا بیرون کردن مستاجر هر دو طبقه در اختیار خودمان قرار گرفت و یکی از اتاقهای پایین تبدیل به اشپزخانه شد تا مادر فضای مناسبی را برای پخت و پز داشته باشد.
باز سال 1354 سالی پر برکت برای خانواده سه نفری ما بود افزایش حقوق پدر در این سال موجب اتفاقات خوبی در خانه رخ داد وبا بیرون کردن مستاجر هر دو طبقه در اختیار خودمان قرار گرفت و یکی از اتاقهای پایین تبدیل به اشپزخانه شد تا مادر فضای مناسبی را برای پخت و پز داشته باشد.
سال 1355
بهار سال 1355 به اتفاق گروهی از همکلاسی ها و جوانان محله فلاح به قصد زیارت و واگویی ارزوهایمان عازم امامزاده داوود در ارتفاعات شمال تهران شدیم مصطلح بود که خواسته های جوانان در امامزاده داوود به شرط نیت پاک بر اورده میشود لذا برای قبولی در امتحانات اخر سال وگرفتن دیپلم و روشن شدن وضعیت ادامه تحصیلیا اشتغال بکار در این سفر پر مشقت شرکت کردم. پر مشقت از این بابت که دران سالها برای رفتن به امامزاده داوود با اتوبوس از میدان 24 اسفند (انقلاب) تا فرحزاد میرفتیم و مابقی راه را بایستیسوار بر قاطر و یا با پای پیاده و کوهپیمایی در مدت چهار ساعت طی می نمودیم. که بقولی ثوابش بیشتر بود و اهتمال بر اورده شدن خواسته ها بالاتر لذا اتفاقات خوب این سال را از الطاف امامزاده میدانستم. و میدانم.
این شد که پس از یک سال ناکامی در تحصیل، از دبیرستان اتابیکی منطقه 13 آموزش و پرورش دیپلم گرفتم و تلاش سهراب سلیمی برای شرکت من در امتحانات ورودی دانشکده هنرهای دراماتیکبجایی نرسید زیرا تصور میکردم خانواده مخالف فعالیت من در زمینه تئاتر هستند! چرا که هنوز از فعالیت های هنری من بیخبر بودند.
در پایان دوره کلاسهای اموزشی تئاتر بعنوان پروژه پایانی در سال 1355 نمایش« از پا نیفتادهها» نوشته غلامحسین ساعدی را با کارگردانی سهراب سلیمی بروی صحنه بردیم و اساتید دانشکده هنرهای دراماتیک و همکلاسی های وی همچون کلاهدوزان و آرمان امید از جمله تماشاگران ویژه این نمایش بودند و عکاسی حرفهای نمایش را برای اولین بار با آرمان امید تجربه کردیم.طی تمرین و بازی نقش عباس در این نمایش، علاوه بر تجربه عملی، به لحاظ علمی نیز با تئاتر آشنا شدم و موجب شد تا مطالعه گستردهای را در این زمینه آغاز کنم. علاوه بر آن آموزه هایم از سهراب سلیمی با فراز و نشیب هایی همراه بود که علیرغم دلخوری های آن زمان که بیشتر بخاطر جوانی و کم تجربهگی من بود امروز مملو از درس هایی است که لحظه به لحظه در طول زندگی برایم کاربرد دارد. از جمله شکستن غرور کاذبی که بخاطر کسب مقام اول بازیگری و کارگردانی زود هنگام دچار شده بودم استاد چنان مرا در طول کار مدیریت نمود که امروز بهره آنرا در زندگی هنری و حتی شخصی خود و خانواده می برم. با تمام وجود اعتقاد دارم که غرور و خود پسندی و خود بزرگ بینی یا برتری جویی در هنر آفتی خانمانسوز برای هنرمند است.
این جمله را از آن زمان در خاطر دارم و همیشه برای همه گفته ام که:
تفاوت هنرمند و میوه در این است که میوه وقتی برسد می افتد و هنرمند وقتی بیافتد میرسد.
تابستان رسول نجفیان نمایش « مسافران» اکبر رادی را دست گرفت که مسئولیت نور و صدای آنرا بعهده گرفتم و در جشنواره تئاتر کاخ های جوانان در تهران مقام اول را کسب کردیم و در سومین جشنواره تئاتر کاخ جوانان کشور که در فرح آباد ساری برگزار شد مقام سوم شدیم . در این جشنواره تئاتر که اولین تجربه من محسوب میشد با افراد بسیاری آشنا شدم از جمله ابوالقاسم کاخی / محمود فرهنگ / پرویز پرستوئی و…
همانطور که گفتم در مدت 6 سال گذشته پدر و تا حدودی مادرم از کار هنری من خبر نداشتند. و من درحالی که همیشه آرزو داشتم والدینم را در جمع تماشاگران ببنیم، از ترس پدرم مخفیانه نمایش بازی میکردم!
تابستان در اردوی پیشاهنگی رامسر نیز حضور داشتم و چندین نمایش کوتاه انتقادی به کمک حسین بیگدلو اجرا داشتیم از جمله نمایشهای «احضار روح» و « حرف» که با موضوعات و اتفاقات داخلی اردو ارتباط داشت و در قالب طنز و با تکنیک بداهه پردازی اجرا می شد.
گفتگوهای غیر مستقیم پدر و آرزوهای مادرم برای هرچه زودتر سرو سامان گرفتن تنها فرزندشان موجب شد تا در مهرماه 1355 در حالی که فکر میکردم سرنوشتم عوض شده است. از تئاتر و هنر برای همیشه بریدم و تصمیم گرفتم وارد آموزشگاه همافری نیروی هوایی ارتش شوم و این فکر زمانی قطعیت پیدا کرد که در فرمهای مخصوص ضد اطلاعات شاهنشاهی، تعهد دادم از هرگونه فعالیت اجتماعی و هنریپرهیز کنم.
یک ماهی روند ثبت نام و انجام مقدمات استخدام و معاینات پزشکی طول کشید و دوازدهم آبان ماه به همراه یکی از همکلاسی ها بنام حبیب صمدی وارد خدمت شدیم. شرایط سختی بود حبیب در همان یکی دو هفته اول فراری شد و دیگر ادامه نداد اما من راستش الان که فکر میکنم بیشتر بخاطر رودروایستی که نگن یدونه بود دوام نیاورد ماندم و سختی های خدمت از ساعت سه نصف شب واکس زدن پوتین ها تا تنبیه سخت بدنی و روانی را تحمل کردم. آموزش نظامی اولیه دو هفته طول کشید بچپ، چپ/ براست، راست/ عقب گرد/ خبردار/ قدم رو/ ایست و آزاد.
روز اول گرفتن تفنگ «ام یک» بود که به محض رسیدن به میدان از ما خواستند تا اسلحه را بدوش گرفته کلاغ پر برویم. حرکت بسیار سختی بود در همان دور اول پای من پیچ خورد و زمین افتادم از ناحیه مچ پا مصدوم شدم و پس از عکسبرداری بدستور پزشک پانزده روز استراحت در آسایشگاه برایم منظور شد. اما پس از پانزده روز منشی گروهان هر روز صبح که وارد آسایشگاه میشد اعلام میکرد هنرجو حمزه زاده استراحت پزشکی و محل را ترک میکرد دو هفته ای هم به این منوال گذشت و من برای حفظ ظاهر باند کشی را دو دور از زیر محکم میبستم و لایه های رویی را معمولی می پیچیدم تا انگشتان پایم همچنان متورم به نظر برسند لذا هر سرگروهبانی با دیدن پای من از بررسی برگه استراحت پزشکی منصرف میشد. روزهای پنجشنبه به کمک یکی از سرگروهبانها که زیر بغل مرا میگرفت تا مقابل درب پادگان می آمدیم مرا سوار اتوبوس میکرد و میرفت . در داخل اتوبوس باند کشی را باز میکردم و بند پوتین را محکم می نمودم و به خانه میرفتم چند هفته ای به همین منوال گذشت یکی از روزهای اخر هفته که به کمک سرگروهبان راهی درب خروجی پادگان بودیم یکی از هنرجویان سال چهارم ( که اصطلاحا خدای پادگان گفته میشد) به ما نزدیک شد و تا مقابل درب کمکمان کرد و از جلوی درب تا ایستگاه اتوبوس هم به تنهایی مرا برد. از هم جدا شدیم و من طبق معمول کار خود را انجام داده پارک شهر از اتوبوس پیاده شدم تا خط دیگری را سوار شوم. کبف سامسونیت دردست قدم زنان به سمت جنوب پارک شهر میرفتم که ناگهان همان هنرجوی سال بالایی را در مقابل خود دیدم. بهتر است بگویم او از دیدن من شوکه شد و در راه میدان فلاح (ابوذرفعلی) که مسیر مشترکمان بود همه چیز را برایش تعریف کردم. بعد از آن هفتهای یکی دوبارآمدن او برای احوالپرسی من به گروهان موجب شد تا همه سرگروهبانها هوای مرا داشته باشند و من بنوعی بی دلیل و خود بخودی از ادامه آموزش نظامی معاف شدم.
یکی از شبها که سر گروهبانها بنا داشتند با اجرای تنبیهات بدنی بسیار سخت تحت عنوان جشن پتو حسابی حالمان را جا بیآورند همگی داخل کوپه ( فضای میان تخت خوابهای دو طبقه سربازی که هشت نفر در آن جای دارند ) نشسته بودیم و بچه ها که از گذشته هنری من و جریان مچ پا آگاه بودند خواستار ان شدند تا با استفاده از هنر بازیگری بقول خودشان حال سرگروهبان ها را بگیرم و مانع طولانی شدن تنبیهات شوم. من هم بی مهابا پذیرفتم با شروع برنامه تنبیه که بالا و پائین رفتن از تختخوابهای دو طبقه سربازی بود در حالی که پتویی بر سر داری و با کمربند از ناحیه گردن بسته شده است پس از چند شماره انجام حرکت که بسیار نفس گیر بود اقدام به تمارض کردم و با افتادن من روی زمین ولولهای بپا شد و ضمن قطع برنامه تنبیه ارشد آسایشگاه و سپس به ترتیب سرگروهبان ها تا رده گروهان و گردان و هنگ دور سر من که بی حال روی زمین افتاده بودم جمع شدند بلافاصله مرا به داخل دفتر فرمانده گروهان منتقل کردند و در حین دادن آب قند و مالیدن شانه ها، نجواهای بین ایشان را شنیدم که « حالا چیکار کنیم؟ » « اگه افسر نگهبان بفهمه سر تنبیه اینطور شده همگی گیریم» و از این قبیل.که حاکی از نگرانی ایشان بود و موجب شد انگیزه بیشتری برای ادامه بازی پیدا کنم خلاصه پس از شور و مشورت دسته جمعی به این نتیجه رسیدند که به هر نحوی شده مرا به درمانگاه منتقل کنند و بگویند پس از اعلام خاموشی از تخت افتاده ام.
آمبولانس بهداری رسید و روی دوش آقایون از طبقه پنجم تا محوطه حمل شدم و آژیر کشان به درمانگاه رسیدیم وارد اتاق پزشک نگهبان که شدیم و ماجرا گفته شد پزشک مکثی کرده و پس از چند سوال از ایشان خواست تا اتاق معاینه را ترک کنند و بلافاصله پس از رفتن ایشان خطاب به من که روی تخت افتاده بودم چنین گفت: « سرکار هنرجو تشخیص من اینه که شما داری تمارض میکنی به هر دلیلی من کاری ندارم یا الان پا میشی یا سرگروهبان رو صدا میزنم و همه چی رو میگم»
من چارهای جز اطاعت نداشتم چشم باز کردم و پزشک جوانی رو دیدم که با لبخند بالای سر من ایستاده بود پرسید چی شده؟ و من همه ماجرای تنبیه جشن پتو رو برایش تعریف کردم و اینکه با این کار باعث شدم تا برنامه تنبیه قطع شود و ادامه پیدا نکند. با اینکه به زبان عمل مرا تائید نکرد اما خشنودی را در چشمانش دیدم و بویژه وقتی از من خواست دوباره به همان حال بیافتم و بتدریح طی نیمساعت آتی تغییر حالت بدهم اطمینان پیدا کردم که باز یه آدم با معرفت به پست من خورده مانند همان دوست و هم محلی سال بالایی. در ادامه صحنه سرگروهبان وارد شد و دکتر توصیه های لازم را نمود مبنی بر اینکه باید استراحت مطلق بکند و چند روزی از نظام جمع « آموزش نظامی» معاف است. و من در حالی که زیر چشمی دکتر را نگاه می کردم بر دوش سرگروهبان اتاق را ترک و نیم ساعت بعد به کمک او به آسایشگاه برگشتیم. و دوره آموزشی دیگر برایم تبدیل به هتل شد و روزهای پایانی دی ماه مرحله اموزش نظامی را با تمام خاطراتش پشت سر گذاشتیم و بدون شرکت در مراسم که درحضور شاه برگزار شد با گرفتن سردوشی وارد مدرسه زبان شدم. دوره آموزش زبان انگلیسی برای من که فقط اسم و فامیل خود را میتوانستم به انگلیسی بنویسم و دیپلم را با نمره 25/0 گرفته بودم دوره بسیار شیرینی بود.
با توجه به تغییر مسیر زندگی در سال 1355 و ورود به ارتش تئاتر در همان حد و حدود بازی و پر کردن اوقات فراغت باقی ماند و فصل جدیدی در زندگی من آغاز شد که به نظر می رسید نه تنها تئاتر بلکه هنر دیگر جایگاهی در آن ندارد. من بطور کلی با تئاتر خدا حافظی کرده علیرغم نظر دوستان بویژه سهراب سلیمی که مربی تئاتر من بود وارد ارتش شدم.







