سال 1359
19 اردیبهشت طعم پدر شدن را در بیمارستان خانواده ارتش چشیدم و صاحب فرزند پسری بنام حمید شدم. بهار و تابستان را مشعول آماده سازی کانون بودیم سالن نهارخوری را با ایجاد اختلاف سطح و پوشش رنگ سیاه و نصب پرده هایی از جنس گونی به یک سالن نمایش تبدیل کردیم. چندین نمایش کوتاه نیز در مناسبتهای مذهبی اجرا کردیم. « بهمن روزبهانی»، «محسن یگانه» و «عباسمحبی» ابتدا به بهانه اجرای نمایش « ازپا نیفتادهها» نوشته دکتر غلامحسین ساعدی در این كانون دور هم جمع شدند. اما در میانه تمرین، 31 شهریور جنگ آغاز شد. و لزوم انجام كار تبلیغاتی برای جنگ، موجب شد تا نمایش بیاد ماندنی « بن بست » بر اساس طرحی از عباس محبی و آموختههای من، از بداهه سرایی دردوران كار با سهراب سلیمی شكل بگیرد، ویژه برنامه دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی داستانی مضحك و طنز آلود از اتاق فرماندهی صدام و ژنرالهای ارتش بعث بود و نزدیك دو سال به خاطر استقبال بیش از حد مردم، مشغول اجرای این نمایش در پایگاههای نیروی هوایی و مناطق جنگی بودیم. بن بست از یک طرح دو نفره آغاز شد که من نقش ژنرال بیرحم و محبی نقش سرهنگ چلمنگ عراقی را بازی میکرد که محور داستان تشریح عملکرد نیروهای عراقی در جبههها بود و با ایجاد یک موقعیت کاملا طنز جذابیت های فراوانی را برای تماشاگر ایجاد میکرد بعد با اضافه شدن یک نگهبان (امید علی پیری) و مسئول مخابرات (حسین سرائی) به یک نمایش 45 دقیقهای تبدیل شد. طراح صحنه این نمایش سراج و دیگر بازیگران آن سربازان وظیفه واحد تئاتر از جمله زین العابدینی و ابوالحسنی بودند
سال 1360
عید فطر ـ چهاردهم مرداد سال 60 روز بسیار تلخی بود خواهر همسرم در دریای خزر منطقه چمخاله غرق شد و مسئولیت دادن خبر با توجه به وضعیت وی که باردار بود به من محول گشت تمام طول راه از منزل خودمان تا منزل پدرش برایش فلسفه چیدم که با شنیدن خبر اتفاقی برایش نیافتد. فوت نابهنگام وی برای همه دردآور بود. و علاوه بر آن برای من مانند اجرای یک اتود نمایشی بداهه که درحضور همسرم اجرا کردم تا فوت خواهر جوانش را بتواند تحمل کند.
موفقیت های اجرایی در این ایام با اتفاقات شیرین دیگری در زندگی شخصی من همراه شد.نمایش « در سنگر » نوشته محمد آل محمد را با بازی عباس محبی/ محسن یگانه/ امید علی پیری و خودم بمناسبت اولین سالگرد آغاز جنگ تحمیلی کارگردانی کرده در کانون فرهنگی پایگاه هوائی به صحنه بردم. داستان چند رزمنده با گرایشهای مختلف سیاسی بود که در یک غار و در محاصره کامل دشمن قرار میگیرند و موقعیت باعث بروز ابعاد نهفته شخصیتی آنها میشود و در نهایت توسط مردم نجات پیدا می کنند. این نمایش را که به پیشنهاد بهمن روزبهانی دست گرفتم و چندین اجرای موفق بمناسبت سالگرد آغاز جنگ که بعدها هفته دفاع مقدس نام گرفت با بازی خوب عباس محبی در نقش نجفقلی داشتیم.
در مورخه دوم شهریور سال 60 موفق به دریافت مدرک فوق دیپلم و عنوان کمک مهندسی الکتریک هوایی شدم و مهمتر از آن تولد فرزند دومم بنام رقیه (ریحانه) در روز هفتم آبان بود که با توجه به شرایط زندگی که بخاطر تک فرزند بودن من، حمید از بدو تولد نزد مادرو پدرم میماند حضور فرزند دختر در کنار خودمان طعم و لذتی دیگر داشت.
آبان ماه اجرای نمایش کوتاه « مرود» بمناسبت هفته وحدت در گونه کمدی از دیگر فعالیتهای موفق در این سال بود. که باز با استفاده از قدرت بداهه پردازی اعضای گروه شکل گرفت و با نظارت و کارگردانی من بروی صحنه رفت.
بازیگران: عباس محبی / محسن یگانه/ امید علی پیری/ حسین سرایی/ محمد حمزه زاده / و جمعی از سربازان
گروه سرود بسیار جدی و مرتب که برای تماشاگر غیر قابل تصور است قصد اجرای برنامه دارد اما چندین مرتبه در شروع اجرا به هم میخورد زیرا اختلاف نظر و سلیقه ای که اعضا دارند موجب میشود هماهنگی لازم در اجرای سرود و همخوانی ایجاد نشود و تلاشهای رهبری گروه نیز نتیجه نمی دهد در پایان گروه با هم متحد شده سرود وحدت را سر میدهند. این نمایش نیز بخاطر نو آوری که در اجرا داشتیم بسیار مورد توجه مخاطبین قرار گرفت و اصل غافلگیر کردن تماشاگر را بخوبی در این نمایش تجربه نمودم. موفقیت در اجرا و هماهنگی گروه بازیگران موجب شد تا این نمایش نیز همچون بن بست در مناسبت های مختلف اجرا گردد.
اجراهای نمایش بن بست همچنان ادامه داشت و آوازه فعالیت ما در پایگاه یکم شکاری به ستاد نیروی هوایی رسید و گروهی مرکب از سید حکمت قاضی میرسعید ، عباسعلی تفرشی پور و حسین آهنی برای بازدید و تماشای نمایش بن بست به پایگاه آمدند. و با مشاهده توان بالای بازیگری درگروه طولی نکشید که طی نامهای عباس محبی، بهمن روزبهانی و من به گروه تئاتر ستاد نیروی هوایی مامور شدیم.
ابتدا قرار بود نمایش بن بست را با گروه ستاد اجرا نماییم ولی بعد تصمیم بر این شد که نمایش دیگری تحت عنوان « مسلخ عشق» بکارگردانی عباسعلی تفرشی پور و دستیاری من اجرا شود. لذا مشغول تمرین در آمفی تئاتر بزرگ مرکز اموزشهای هوایی شهید خضرایی شدیم که قبلا نمایش مرشد را در سال 56 انجا بازی و توقیف و ممنوع الکار شده بودم.
سال 1361
مسئولیت پدری به علاوه همسری که متاسفانه بخاطر مداخلات برگرفته از دلسوزی و نگرانی پدر و مادر زیر سوال رفته بود و بنوعی با توقعات پدرم مبنی بر اینکه نمی بایستی در حضور ایشان با پسرم بازی یا حتی او را در آغوش بگیرم و یا با همسرم به مهربانی سخن بگویم موجب ناراحتی و نا رضایتی از زندگی مشترک با پدر و مادر شده بود. لذا کم . بیش به جدائی فکر می کردم.
موفقیت نمایش بن بست در چندین اجرا و چهره بهمن روزبهانی که نزدیک به چهره صدام بود موجب شد تا با طراحی ورود صدام به صحنه و وارد کردن نماینده شوروی (اکبر محبوبی فر) و سفیر آمریکا (محسن یگانه) و اضافه کردن پرده دوم نمایش، زمان اجرا به دو ساعت برسد. هنوز اجرای نمایش بن بست از تب و تاب نیافتاده بود و به مناسبتهای مختلف در نهادهای انقلابی و دولتی اجرا می شد و روز بروز گیراتر و موثرتر از قبل اجراهای موفقی داشت تغییرات اساسی در نمایش بوجود امد و با اضافه شدن شخصیت اسیر ایرانی و بازگویی حوادث روز و همچنین استفاده از تجربه گذشته من در اردوی رامسر سال 55 نمایش هر روز شکلی تازه بخود می گرفت تا حدی که برخی از تماشاگران برای چندمین شب متوالی برای تماشای نمایش به سالن می آمدند زیرا هر شب مطالب جدید برابر اخبار جنگ در قالب لحظات طنز مطرح می شد اتفاقات جنگ هم کم نبود و هریک از عملیات پیروزمندانه نیروهای خودی یا مضحکه عملیات دشمن دستمایه خوبی برای ایجاد تغییر در اجرای نمایش بود تقریبا هر شب نیم ساعت قبل از اجرا تکه های جدید با گروه بازیگران هماهنگ می شد و دیگر حتی نیازی به تمرین نیز نبود زیرا گروه آشنایی کامل با بازیگران روبرویی خود داشتند و براحتی ارتباط برقرار شده و داستان پیش می رفت. من و عباس محبی شاید کمی بیشتر از بقیه بازیگران موفق به ایجاد این ارتباط شده بودیم چرا که بیشتر اوقات فقط با یک اشاره در روی صحنه نیز میتوانستیم لحظات جدیدی در اجرا را رقم بزنیم. باید بگویم که هنوز بعد از سی و اندی سال این تجربه را تکرار نکرده ام.
در سالگرد آغاز جنگ نمایش بن بست را بکارگردانی بهمن روزبهانی باز تولید کرده و در آمفی تئاتر شرکت نفت اهواز برای نیروهای مستقر در منطقه در حالی که زیر شلیک توپخانه دشمن بودیم اجرا کردیم که باید تاکید کنم یکی از لذت بخش ترین اجراهای تئاتر برای من بعنوان بازیگر بود زیرا تماشاگران نیروهای بسیجی بودند که برای استراحت چند کیلومتری از خط مقدم عقب آمده بودند و در یکی از اجراها هرگز چهره فردی را که در ردیف سوم تالار نشسته بود فراموش نکردهام او روی صندلی ولو شده بود و از لحظات طنز و کمیک نمایش قهقهه سر داده بود. حس و انرژی مثبت او همه گروه بازیگران را تحت تاثیر قرار داد بطوری که با بداهه سازی و خلاقیت بی نظیر تک تک بچه ها زمان اجرای نمایش به سه ساعت رسید. و طولانی ترین اجرا از نمایش بن بست بود.
یک اجرای خوب و موفق هم در سالن نهارخوری راه آهن جمهوری اسلامی ایران برای کارکنان راه آهن که در جابجایی نیروهای مبارز و مدافع این آب و خاک سنگ تمام گذاشتند داشتیم که دست کمی از اجرای اهواز نداشت. میز های فلزی مخصوص صرف غذا را به هم چسباندیم و صحنه و بازیگاه ساختیم و صندلی های ارج فلزی را برای کارگران و کارمندان پر شور و صمیمی راه آهن جمهوری اسلامی ایران بعنوان تماشاگران ردیف نمودیم. . اجرایی گرم و بیاد ماندنی داشتیم.
در ماموریت به پایگاه ششم شکاری بوشهر از من و محبی دعوت شد تا به این پایگاه منتقل شویم. بوشهر از جمله پایگاههای نیروی هوایی بود که از قبل از انقلاب فعالیت تئاتر در آن رونق داشت و افراد صاحب نامی چون ایرج صغیری در سطح استان فعال بودند و به همین منظور سالنی تحت عنوان خانه نمایش داشت و این برای ما جذاب بود. از طرفی زمزمه های انتقالی در شعبات تخصصی بویژه بخاطر مامور شدن ما در سال اخیر به ستاد و از طرفی انبوه کار فنی بخاطر جنگ مطرح بود. در روز بازگشت از ماموریت چابهار متاسفانه محبی مادرش را بر اثر یک سانحه اتومبیل از دست داد و برای مدتی دچار ناراحتی روحی شد.
از اواسط زمستان به پایگاه و شعبات تخصصی خود برگشتیم. فرصتی بود تا در جریان مسائل داخلی خانواده و مشکلات موجود قرار گیرم. با توجه به شرایط موجود ادامه همزیستی نا ممکن شده بود پدرم همچنان بدنبال حکومت همه جانبه بود و ما با دو فرزند نیازمند ازادیهای بیشتری بودیم . شاید مقصر خود من بودم که از ابتدای اشتغال به کار حقوق ماهانه را یکجا تقدیم پدر میکردم با این تصور که احترام بزرگتر را نگه داشته ام اما همین امر تبدیل به معضلی شده بود که نه قدرت خرید برای خود و همسر و بچه ها داشتم و نه اجازه رفت و امد با دوستان و فامیل. لذا درخواست انتقال به بوشهر را بطور داوطلبانه دادم.
در نمایش مسلخ عشق بکارگردانی عباسعلی تفرشی پور، من علاوه بر دستیاری کارگردان نقشهای « راوی » و « عبدالرحمن» را بر عهده داشتم.
بازیگران: عباس محبی/ بهمن روزبهانی/ محسن یگانه/ محمد حمزه زاده/ محسن گلناری/ جواد ابوذری/ بهروز باقری/ کمال عباس پری / و چند تن از سربازان وظیفه .