خدایی كه من دارم، خدای خیلی مهربانی است. هرچه از او میخواهم به من میدهد. در طول زندگی طوفانی و پر فراز و نشیبم، خواستهای نبوده كه از او بخواهم و مرا نومید و یا بی جواب بگذارد. كریمی و كرامتش را بارهای بار دیدهام و آزمودهام. خدای بزرگی است! گاه ناسپاسی كرده ام وحتی نادیدهاش انگاشتهام. كمی هم سپاسگذارش بودهام. اما آن بخشنده مهربان، در ناسپاسی و سپاس، جود و كرمش را از من دریغ نكرده است و وجود كویریام را از سیلاب باران رحمتش سیراب ساخته و میسازد. برای آنكه «نشان» بدهم با چه «كریم» و «رحیم» ی سرو كار داشته و دارم، باید قصه زندگیام را بخوانید.
17 شهریور سال 1387، مصادف با 7 رمضان 1429 و 8 سپتامبر 2008، دقیقا 52 سال و 2 ماه و 15 روز از عمرم میگذرد كه تصمیم به نگارش زندگی نامهام یا بهتر است بگویم جمعآوری آن گرفتم. این مهم در پائیز سال 1401 بروز شد و فرصت پیش آمده بر اثر همه گیری کرونا در جامعه که خانه نشینم کرد و امکانات موجود مرا بر آن داشت تا نیم قرن زندگینامه هنری خود را نیز برشته تحریر درآورم. لذا در روز شنبه 24 دیماه سال 1401 هجری شمسی برابر با 21 جمادی الثانیه 1444 هجری قمری و 14 ژانویه 2023 میلادی آغاز به نگارش و تدوین آن نمودم.
این زندگی نامه را به خانوادهام و همه دوستان و همکاران هنری ام در ارتش و خانواده تئاتری از جمله همدوره ای ها، همکلاسی ها و کلیه افرادی که با من در اجرای تئاتر همبازی بوده یا به نحوی همکاری داشتند تقدیم مینمایم، با آرزوهای خوب و فراوانی كه برای تک تكشان از درگاه خداوند منان دارم. و دست پدر و مادرم را میبوسم كه پایهریزان این زندگی برای من بودند. و همسرم که همیشه همراه من بود برای همه كاستیها و قصور در انجام وظائف نسبت به آنها طلب بخشش و مغفرت از پیشگاه ایشان و خداوندگار جهان دارم.
نسل پس از خود را به دینداری، راست گفتاری، راست كرداری و راست اندیشی توصیه میكنم، باشد كه از این راه آیندگان از زندگی بهتر و شایستهتری بهرهمند گردند.
من شایستهترین را در هنر یافتم و و بهترینها را در نمایش، كه هرچه دارم از تئاتر دارم و هرچه آموختم از تئاتر آموختم.
به گفته لوئیجی پیراندللو
« زندگی و مرگ من در تئاتر بود »
نمیدانم گذشته پدر و مادر من تا چه اندازه در زندگی هنری من تاثیر داشته اما همین که هنوز فراموش نکرده ام قطعا نشاندهنده اثری است که در افکار من دارد. پدرم متولد سال 1313 در محله تازه شهر اردبیل که خود در نوجوانی (سال1317) پدرش را از دست داد وی کوچکترین عضو خانواده بود و دو برادر و یک خواهر ناتنی و تنها یک خواهر تنی داشت.
مادرم نیز در کودکی به جرم دختر زا بودن مادرش، از خانه و مهر پدری محروم شده در منزل برادر ناتنی بزرگتر از خودش در محله اصغریه اردبیل زندگی میکند. و در رفت و آمدها به منزل خواهر ناتنی بزرگترش،که همسر عموی من بوده با پدرم آشنا شده در سیزدهم اردیبهشت سال 1331 با هم ازدواج می نمایند.
پدرم در اول آذر ماه سال 1332 در سن 19 سالگی و بعد از یک عمر دلاکی در حمام عمومی و یا پخش آب آشامیدنی در شهر توسط گاری های مخصوص (داشگا)، و معاف شدن از خدمت سربازی بواسطه کفالت مادر و همسرش با حقوق ماهیانه هشتاد تومان استخدام شهرداری اردبیل می شود. و بعد از جریانات سیاسی اجتماعی 28 مرداد سال 1332 با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین از جنگ جهانی دوم و اشغال آذربایجان توسط نیروهای روسی و همچنین اتفاقات آذربایجان بویژه در شهر اردبیل، دو سال بعد مادرش را نیز از دست می دهد.
پدرم در اول اردیبهشت سال 1335بنا به درخواست شخصی از شهرداری اردبیل استعفا داده و در اوج فقر و نداری، به پشتوانه دوست بسیار نزدیکش که قبلا به تهران مهاجرت کرده بود و به امید پیدا کردن شغل بهتر، راهی پایتخت می شود. با فاصله چند روز مادرم نیز در شرایط سخت بارداری به او ملحق و در روز شنبه دوم تیرماه 1335 هجری شمسی مصادف با 23 ماه ژوئن 1956 میلادی و برابر با 14 ماه ذیالقعده سال 1375 هجری قمری و در ماه سرطان از سال میمون در این خانواده كارگری مهاجر در جنوبیترین منطقه تهران و خانهای استیجاری در محله رباط کریم و خیابان عباسی خاكی، من بدنیا آمدم. در این روز از سال تا کنون صمد بهرنگی/ پرویز پرستوئی/ مژده شمسائی/ زین الدین زیدان/ پاتریک ویه را/ و سارا خوئینی ها نیز متولد شده اند.
پدرم پس از مدتی کارگری در پروژه های عمرانی مانند توسعه خیابان های تهران، كارگر كارخانه صابون پزی « پاك» شد. و طولی نكشید بخاطر جدیت دركار و اطمینانی كه صاحب كارخانه به او داشت، در اتاق سرایداری كارخانه، واقع در خیابان دکتر اقبال محله امامزاده حسن، ساكن شدیم.
این اولین عکس من از دوران کودکی در کارخانه صابون پزی پاک است.
طولی نکشید که جدیت پدر و پشتکاری که داشت موجب شد تا بعنوان استاد کار و متخصص پخت صابون سرد و گرم نامش بر سر زبان ها بیافتد و از رفاه نسبی در آن زمان برخوردار شود.
تا 5 سالگیام را در محیط كارخانه و خاطرات تلخ و شیرین آن گذراندم. از سوختن در حوضچههای صابون داغ مایع گرفته و همچنین شوخی كارگران با پدرم ـ كه حالا دیگر استادكار كارخانه شده بود ـ و پنهان كردن من در جعبههای صابون و خنده به نگرانی مادرم كه به دنبال تنها فرزندش میگشت، تا محبت كارگران نسبت به فرزند استادكارشان.
سواری دادن من بر اسب چوبی که توسط بلبرینگ هایی حرکت می کرد بهانه خوبی بود برای فرار کارگران از کارهای سخت کارخانه که من و اسبم را تا خیابان قزوین ببرند که نزدیک ترین خیابان آسفالت در ان زمان به کارخانه بود.
در سال 1340 اتفاق عجیبی در زندگی ما رخ داد. پدر كه از موقعیت بدست آمده تا حدودی مغرور شده بود با صاحب كارخانه به هم زد و به تصور اینكه دیگر كارخانجات صابون پزی به وعدههای داده شده عمل خواهند كرد كارخانه پاك را ترک گفت اما بعد از مدت كوتاهی تجربیات تلخی را چشید و در نهایت بیكار شد.
بیكاری پدر را به كارگری ساختمان و راهسازی در شهرداری تهران كشاند.آنچه از آن دوران به یاد میآورم، فقر و اجاره نشینی مجدد است. تا آنجا كه مادرم آب در دیگ میجوشاند تا همسایهها تصور كنند غذا بار گذاشته است، در حالیكه تكه نانی بیش برای خوردن نداشتیم. اسب چوبی بلبرینگ دار گوشه اتاق افتاده بود و كسی نبود كه مرا برای سواری ببرد. در تنهایی گاهی به آن دوران فكر میكنم خاطرات پراكندهای كه كم و بیش به یاد میآورم این سوال را در ذهنم مطرح میكند كه انسانها تا چه اندازه میتوانند خوب باشند و چرا در زمانه ما خوبی ها تا این اندازه نسبی شده است؟
پدر پس از تجربه چندین شغل متفاوت مثل دستفروشی، كارگری ساختمان، تخم مرغ فروشی، كیسه كشی حمام و… دست به دامان یكی از اقوام ساكن در اردبیل شد تا با احتساب سوابق گذشته استخدام شهرداری تهران شود. استخدام پدر بعنوان رفتگر شماره 95 گروه چهار با دستمزد یکصد و هشتاد تومان در شهرداری ناحیه دو تهران اتفاق افتاد.
سال 1341 رنگ و بوی شیرینی به خود گرفت از خاطرات معلمههای مكتب خانه كه دو خواهر بودند که فقط دو اسم شهین و مهین را بیاد میآورم و یک روز زندانی شدن در دستشویی مكتب خانه به خاطر صرف مخفیانه مواد غذایی در ساعت درسی.
مهر سال 1342 را در کلاس اول ابتدائی مدرسه یغما جندقی ـ در خیابان قلعه مرغی ـ آغاز كردم و نیمههای سال به مدرسه نوساز خزانه واقع در میدان خزانه قلعه مرغی منتقل شدیم.از این سال برخی گفتگوهای بزرگان خانواده و هیئتیها را مبنی بر اتفاقات سیاسی مذهبی قم و اوضاع متشنج در مدرسه و پچ پچههای معلمان را كم و بیش بیاد دارم.همین طوربخشهایی از اشعار آقای كاویانی معلم كلاس اول را، در حالیكه با انگشتانش روی میز آهنی میزد و برایمان اشعار كودكانه میخواند:روزها مرغکم بود، شب ها تنبکم بود یا شاید برعکس دقیق یادم نیست.
سال 1343 و اولین تجربه های بازی در نمایش (نمایش بازی)
آقای قانعی ـ صاحب کارخانه صابون پزی که حالا دوست خانوادگی محسوب می شد ـ سه پسر و دو دختر داشت كه از میان آنها حبیب پسر وسطی هم سن وسال من بود و همین موجب شد تا رابطهای برادرانه و نزدیك به هم داشته باشیم ( هنوز هم دلم برایش میطپد او سالهاست در آمریكا زندگی میكند و آخرین باری كه او را دیدم مجلس عروسیام در 9 خرداد 1358 بود) تقریبا تمام پایان هفتهها را در خانه ویلایی و بزرگ ایشان میگذراندیم و من از لحظه ورود تا ترك خانه مشغول بازی با فرزندان حاج قانعی بودم. میتوان گفت اوقات طلائی دوران كودكانه من بود.بویژه اینکه در واقع تقلید را از فرزندان ایشانبا بازی شاه، دزد، وزیر آموختم!
بازی شاه، دزد، وزیر یکی از بازیهای گروهی خنده دار است که معمولا به صورت چهار نفره انجام میشود ابتدا تکههای هم شکل و کوچکی از کاغذ تهیه میشود و روی هر کدام کلمات شاه، وزیر، جلاد و دزد نوشته میشود و سپس کاغذها به شکل یکسان تا میشود تا کسی از داخل آن خبردار نشود، سپس هر یک از بازیکنان کاغذی را بر میدارند وقتی همه کاغذها را برداشتند، هر یک کاغذ خود را پنهان از دیگران میخواند تا از سِمَت خود آگاه شود. فعلاً غیر از شاه کسی نامش را لو نمیدهد شاه رو به دیگران میگوید: «وزیر من کیست؟» آنگاه وزیر هم با نشان دادن کاغذ، خود را به شاه معرفی میکند. سپس شاه میگوید: « دزد را از میان این دو پیدا کن»
وزیر باید دزد را از میان دو نفر باقیمانده پیدا کند. با پرس و جو و سوالاتی که طرح میشود بالاخره وزیر یک نفر را به عنوان دزد معرفی میکند که دو حالت در پی خواهد داشت اگر حدس وزیر درست بود، شاه فرمان شکنجهای را به جلاد صادر میکند و جلاد هم دزد را شکنجه میکند اما اگر حدس وزیر اشتباه بود و جلاد را به اشتباه به عنوان دزد معرفی کرده بود، معمولاً جلاد بلافاصله پس از حدس وزیر و معرفی او خواهد گفت: «چرا به جلاد توهین کردی؟» و سپس شاه شکنجهای را به جلاد میگوید تا جلاد وزیر بخت برگشته را تنبیه کند. شکنجهها معمولاً کمیک و دکانه و بعضا درد آور است. مانند سبیل آتشین یا بشین پا شو و غیره.
اینكه میتوان برای لحظاتی در قالب شخصیتهای جالب و جذاب رویاها و آدمهای مورد علاقه خود زندگی كرد. تقریبا تمام بازیهای ما در زیر زمین بزرگ و پر از وسایل مانند دیگ و قابلمه و غیره كه به عنوان ابزار صحنه آرائی مورد استفاده قرار میگرفت به همین موارد محدود میشد.آموختههایم از تقلید در بازیهای این دوران، كم كم به آشنایی با « هنر» از طریق علاقه پدرم، به سینما و تئاترلالهزار تبدیل شد. یا ما را با خود میبرد. یا جزئیات قصه را برایمان تعریف میكرد و من تمام كمبودهای گذشته و حال را با تقلید قهرمانان قصه، در قالب بازی كوچه و محله مرتفع میكردم.
جالب اینكه اولین سیلی معلم را از خانم شیشهای در كلاس دوم دبستان بخاطر همین بازیها و تقلید فیلم « امیر ارسلان نامدار» خوردم!سركار خانم شیشهای ـ همسرآقای كاویانی ـ و هر كجا هست یادش گرامی و دستش را بخاطر آن سیلی میبوسم و اگر نیست بهترین درجات معنوی را از خداوند برایش آرزو میكنم. علاقه بسیاری به من داشت و بعد از آن سیلی مادرانه كه به من زد در حالی كه خود میگریست از من خواست تا بازی را به اندازهای كه به درسم لطمه نزند دوست بدارم. چرا که من بخاطر تقلید فیلم امیرارسلان فرصت انجام تكالیف مدرسه را پیدا نكرده و این را صادقانه به وی گفته بودم.تذكر خانم شیشهای همیشه آویزه گوشم بوده و هست و بارها برای تربیت فرزندانم از آن استفاده كردهام كه هرچیزی باید درجای خود و بدون افراط و تفریط استفاده شود. ورزش، هنر، سرگرمی، تفریح، درس، و . . .
نكته دیگری كه در زندگی من و چگونگی آن موثر بوده علاقه به فعالیتهای دسته جمعی و شركت در گروههای منظم سازمان یافته در محیط مدرسه بود و شاید همین حس باعث شد تا در سالهای بعد جذب ارتش شوم. جالب است اشاره كنم از سومین سال تحصیل در دبستان عضو پلیس مدرسه شدم و تا پایان دوره ابتدائی در انجام امور انضباطی و نظم و ترتیب مدرسه فعالیت میكردم. تمام دوران دبیرستان را نیز در پیشاهنگی فعالیت میكردم و در نهایت نیز سی سال دوران پرافتخار خدمت را در ارتش گذراندم و اعتقاد دارم این سه دوره به نوعی به هم ارتباط دارند.علاوه براین خیلی دوست داشتم در بین دانش آموزان شناخته شده باشم از این رو با قرائت دعای صبحگاهی در مدرسه و یا شركت در برنامههای فوق برنامه و هر نوع مسابقهای در سطح دانش آموزان سعی میكردم نزد معلمان، ناظم و مدیر مدرسه مجزا از بقیه دانش آموزان باشم و فكر میكنم همین روحیه موجب جذب من به تئاتر شد. كه همیشه از شهرت و تشویق تماشاگر به حد نهایت لذت میبردم و میبرم.
خانه 35 متری با تلاش و همت بی وصف پدر دو طبقه شد اما دوستی نا مشروع پدر با یك زن در همسایگی چالشی دیگرگونه را در خانه ما انداخت. از یك طرف فشار اطرافیان كه به پاكدامنی و زحمت كشی مادرم اعتقاد داشتند و از طرف دیگر به هم ریختگی روحی و روانی پدر در این دوران روزهای تلخی را رقم زد از بگو مگوهای پدر و مادر گرفته تا كتكهایی كه مادر میخورد و دم نمیزد و ظروف پر از غذایی كه از پنجره خانه به بیرون پرت میشد. نگاه همسایهها و پچ پچههای زنان محل در مورد پدر تجربیات تلخ و پنهانی بود كه داشتم. پنهان از این بابت كه همه چیز را میدانستم اما باید وانمود میكردم نمیدانم. یا دیگران میخواستند كه من ندانم.
این خود اصلی است در بازیگری، در صحنه آنچه را كه میدانی، بایستی طوری بازی كنی كه تماشاگر احساس كند تو نیز نمیدانی پایان نمایش چه خواهد شد. الان كه فكر میكنم میبینم من داشتم آموزش میدیدم بدون آنكه بدانم در آینده چه خواهم كرد. و با اطمینان میگویم كه این گفته اساتید درست است كه آموزههای ما در زندگی شخصی اولین ابزار موفقیت ما در بازیگری است.
سه سال آخر ابتدایی را در مدرسه ملك پیرنظر منطقه 13 آموزش و پرورش واقع در ابتدای خیابان 20 متری فلاح گذراندم.
مسیر خاكی و نهرهای پر از قورباغه و گل گرفته خانه تا مدرسه را خوب به یاد دارم و درشگه سواری در پایان هر هفته به مقصد سر پل امامزاده معصوم به قصد رفتن منزل حاج قانعی و یا جوادیه و نازی آباد به قصد رفتن به خانه دائیها و جمعی از بستگان دور و نزدیك.
من هرگز بدلیل بیماری مادرم پس از زایمان اولش، صاحب خواهر و برادر نشدم و این كمبود همچنان با من بوده و هست و به نظر میرسد خواهد بود زیرا با تمام تلاشی كه در طول عمر خود كردم و محبتهایی كه به افراد مختلف داشتم هرگز طعم مهر و محبت خواهر و برادری را نچشیدم. مشكلات خانواده با قطع رابطه پدر با بانو فروكش كرد. بعد ها متوجه شدم كه كجرویهای پدر نیز ناشی از همین بیماری مادر بوده و او نیز بنوعی احساس كمبود میكرد. البته بدون آنكه اعمالش را تائید كنم.
یكی از وقایع مهم در این سالها برقی شدن زندگی بود، خوب به خاطر دارم كه بعد از نصب تیرهای چوبی انتقال برق در محله مدتی طول كشید تا انتظار ساكنین پایان پذیرد و صاحب تكنولوژی برق شویم. با این اتفاق بزرگ یكی از وظائف من در منزل حذف میشد چرا كه تا آن زمان هر روز نزدیك غروب خورشید بایستی چراغ خانه را من روشن میكردم. ابتدا از چراغ گرد سوز استفاده میكردیم ـ هنور مادرم بعد از این همه سال آن چراغ گرد سوز را دارد ـ با بهبود وضعیت اقتصادی خانواده از چراغ زنبوری استفاده میكردیم و یكی از نشانههای بزرگ شدن من این بود كه میتوانستم چراغ زنبوری را كه دنگ و فنگ زیادی هم داشت روشن كنم.
در سال 1346 از طریق شركت در میتینگهای تبلیغاتی آقای فلاح ـ صاحب املاك منطقه فلاح در جنوب امامزاده حسن و بین دو خط تهران تبریز و تهران اهواز ـ با حركتهای سیاسی رژیم پهلوی تحت عنوان انقلاب سفید و منشور شش مادهای آن آشنا شدم و پیآمد وعده وعیدهای آقای فلاح كه خواستار جمعآوری رای مردم محله برای ورود به مجلس بود، زهكشی نهرها و تبدیل آنها به جوی آب با جدولهای بتونی و نحوه زیر سازی و آسفالت كردن خیابانها اتفاقاتی بود كه برای اولین بار میدیدم و برایم بسیار جالب و دیدنی مینمود، طوری كه گاها ساعتها بعد از مدرسه در كنار خیابان مینشستم و به نحوه عملكرد کارگران مینگریستم.
كلاس پنجم در دبستان ملك پیر نظر خاطرات خوشی را بدنبال داشت. از آن جمله ابتدا خرید یك دستگاه یخچال و با فاصلهای چند ماهه یك تلویزیون برایم حادثه بزرگی بود، چرا كه ضمن نوشیدن آب خنك یخچالی برای بازیهای دوستانه امكان دسترسی به سوژههای بیشتری فراهم شده بود . جانی دالر ، سركاراستوار ، خانه قمرخانم و…
درمدتی كه تلویزیون نداشتیم همسایه روبرویی درازای نگهداری از پسرش امیر، از میان بچههای كوچه، فقط به من اجازه میداد تا در هفته یك روز برای دیدن مجموعه خانه قمر خانوم یا سركار استوار به منزلشان بروم. لحظاتی را به خاطر دارم كه پشت درب حیاط منزلمان منتظر بودم تا ایشان در صورت صلاحدید مرا صدا بزند. وگاهی سرخورده و دمق بدون خوردن شام به رختخواب میرفتم چرا كه به هر دلیل كه هرگز نفهمیدم آن شب صدا نمیزد. و من بایستی فردا ماجرا را از طریق دوستان و همكلاسیها دنبال میكردم.تا اینكه ظاهرا طی صحبتهای زنانه حرفهایی رد و بدل شده بود كه دیگر مادرم نیز راضی به رفتن من به خانه ایشان نبود و موجب شد تا بواسطه مادر و با شرط كسب نمرات خوب در طی هفته بدلیل علاقهای كه از من سراغ داشتند پدر دو ریال در هفته میداد تا من در قهوهخانهای كه در نزدیكی خانهمان بود به تماشای فیلمهای مورد علاقهام بنشینم.
تماشای فیلم در قهوهخانه نیز مشكلات خاص خود را داشت از جمله اگر دیر میرسیدی بخاطر حضور تعداد كثیری از نوجوانان منطقه برای دیدن فیلمها آن هم روزهای بخصوصی مثل دوشنبهها و پنجشنبهها كه سریال ایرانی داشت جا برای تماشا نبود یا اگر بود فاصله تا تلویزیون آنچنان زیاد بود كه با مشكل روبرو میشدی. اما از جهاتی نیز نسبت به خانه همسایه راحتتر بود زیرا بخاطر شلوغی ابراز هیجانات ناشی از تماشای فیلم مانعی نداشت. یكبار كه نتوانستم احساسات خود را كنترل كنم بدجوری مورد تمسخر حاضرین در منزل همسایه قرار گرفته بودم و بعد از آن همیشه به هنگام تماشا نیمی از تمركزم مشغول كنترل احساساتم بود. و به همین دلیل لذت لازم را از تماشای فیلم نمیبردم. البته من هنوزم این ضعف یا شاید قوت را دارم كه گاها به هنگام تماشای لحظات عاطفی در فیلم و یا حتی كارتونهای كودكانه گریه میكنم. مثل لحظه دیدار هاج زنبور عسل با مادرش و . . .
باید بگویم كه این رقت در احساسات نیز به نظر من یكی دیگر از ابزار لازم در بازیگری است كه شما بتوانید در لحظه تحت تاثیر فضای حاكم احساسات خود را بروز دهید. و یا حتی با یادآوری لحظات شاد و غم انگیز در خاطرات گذشته خود عكس العمل لازم را نشان داده یا بازی كنید. همینطور تقسیم تمرکز بر ارائه شخصیت بازی و عکس العمل تماشاگران که موجب اختلال در بازی نشود مانند تجربه ای که بعدها در سالن شرکت نفت اهواز در حین اجرای نمایش بن بست داشتم که به موقع به آن خواهم پرداخت.
خرداد سال 1348 دوره ابتدائی را به اتمام رساندم و از مهر ماه دوره متوسطه را در دبیرستان اتابیكی واقع در خیابان 12 متری ولیعهد، كنار خط راه آهن تهران تبریز آغاز كردم.برابر عادت و علاقهای كه داشتم از آنجائیكه در دوره دبیرستان دیگر از پلیس مدرسه خبری نبود بلافاصله وارد جرگه پیشاهنگی شدم. و از میانه سال مسئولیت اجرای مراسم پرچم و دعای صبحگاهی در دبیرستان را پذیرفتم. 29 تیر نیل ارمسترانگ قدم بر کره ماه گذاشت.
آشنایی با نمایش
عجیب است كه نام دبیر انشاء در این سال را بخاطر ندارم در حالی كه شخصیت بسیار تاثیر گذاری در زندگی من بود میشود گفت نقطه شروع آشنائی من با نمایش محسوب میشود.
ماجرا از این قرار بود كه از ابتدای سال تحصیلی از ما خواست كه پیرامون وقایع تاثیرگذاری كه در خانه، مدرسه و یا مسیر رفت و آمد شاهد آنها هستیم گزارشی مکتوب تهیه کنیم یا بعبارتی گزارش نویسی کنیم ـ که یکی از واحد های مبانی نمایشنامه نویسی در دانشگاهها محسوب می شود ـ بعد وادار كرد تا گزارشات نوشته شده را بصورت داستانهای كوتاه در آوریم. امتحانات ثلث اول را اینگونه و با ارائه داستانهای کوتاه گذراندیم بعد از آن با انتخاب بهترین داستان که به اقتضای زمان در رابطه با انقلاب سفید شاه و مردم و مفاد آن بود و با تشكیل گروههای چند نفری كه به لحاظ مضمون نوشتههایشان به هم نزدیك بود و تغییراتی كه در تعدادی از متون نوشته شده انجام شد با تلاش گروهی بصورت داستان نیمه بلندی درآمد كه نمرات خوبی نیز برای همه دانش اموزان كلاس بدنبال داشت و این اولین و آخرین باری بود كه من نمره خوب در درس انشاء میگرفتم.
سپس دبیر محترم درس انشاء از ما خواست تا باز بطور گروهی برای امتحان ثلث دوم كه معمولا اسفند ماه برگزار میشد ابتدا داستانهای موجود را بصورت گفتم گفت درآوریم كه بعدها متوجه شدم این اتفاق، یعنی دیالوگ نویسی نقطه شروع آشنائی ما با ادبیات نمایشی بود.من و چند نفر از دوستان از جمله علی مراد خانی و داوود مسلمی كه بعدها جذب فعالیت های فرهنگی و هنری از جمله موسیقی و سینما شدند و اكنون (دهه 90) از مسئولین و منتقدین كار بلد این رشته هستند (علی مرادخانی معاون امور هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی است) داستانی را با موضوع سپاهیان دانش در اختیار داشتیم كه یكی از مفاد مثبت انقلاب سفید بود بدین صورت كه فارغ التحصیلان دانشگاهی در كسوت سرباز وظیفه و در قالب سپاه دانش به روستاها اعزام میشدند تا در طول خدمت سربازی سواد آموزی را در نقاط مختلف كشور ترویج دهند. از طرفی استفاده بهینه از توان و سواد سربازان تحصیلکرده بود و از طرفی در ریشه کن کردن بیسوادی تاثیر بسزایی داشت. سپاهیان ترویج فارغ التحصیلان رشته كشاورزی بودند كه به وضع كشت و صنعت روستائیان رسیدگی میكردند، یا سپاهیان بهداشت كه فارغ التحصیلان رشته های پزشکی و پیراپزشکی بودند وامور مربوط به درمان و بهداشت روستائیان را بعهده داشتند.این اتفاق افتاد یعنی ما با گفتم گفت كردن داستان، نوشتن اولین نمایشنامه را تجربه كردیم.
بهمن ماه بود كه با انتخاب چند نمونه كامل از آثار نوشته شده، راه و روش خواندن دسته جمعی، یعنی روخوانی یا به اصطلاح تمرین دورمیزی نمایشنامه را به ما آموخت و با شناسائی استعدادهای نهفته در دانش آموزان از جمله من كه سابقهای نیز در زیر زمین خانه حاج قانعی داشتم و تجربیات خود را در تمرینات دورمیزی حسابی بكار گرفته بودم، ما را تا مرحله اجرای نمایش در كلاس مدرسه هدایت كرد.
آنچه از اجرای این نمایش آموختم همکاری گروهی در مهیا کردن وسایل و ملزومات اجرا بود پرده های درگاهی خانه را از مادرم گرفتم و با طنابی که از دستگیره پنجره تا لولای درب کلاس بسته بودیم و با استفاده از سنجاق قفلی ریل پرده متحرک جلوی صحنه را ایجاد نمودیم. داود مسلمی نقش کدخدا را بازی می کرد و من نقش سپاهی دانش را بخوبی ایفا كردم. این گفته دبیر محترم انشاء به من بود: « حمزهزاده تو خیلی خوب بودی، آفرین».





