سال 1362

عباس محبی هم مشکلی شبیه من با پدرش داشت لذا خرداد سال 1362 به پایگاه هوایی بوشهر بدون پسرم حمید منتقل شدیم بخاطر ارتباطات قبلی با فرماندهی پایگاه و بکمک سیاسی ایدئولوژی خانه سازمانی را خارج از نوبت گرفتیم و تابستان را بخاطر ادامه طرح اعزام گروه هنری به یگانها و مناطق عملیاتی در ستاد نیرو بصورت مامور گذراندیم. برنامه سیاسی ایدئولوژی نهاجا اعزام گروه به پایگاههای هوایی بود و هرچه تلاش کردیم که ثابت کنیم نمایش تاریخی از صدر اسلام بدرد ساکنین پایگاههای جنگ زده نمی خورد موفق نشدیم لذا ماموریت آغاز شد و نمایش مسلخ عشق، در چندین پایگاه هوایی از جمله شیراز، چابهار، بندر عباس و بوشهر اجرا گردید. مسلخ عشق نمایشی با مضمون تاریخی مذهبی مربوط به  قیام جمعی از مسلمانان بعد از دهم محرم سال 61 هجری بود و در طول ماموریت­ها زمزمه­هایی از نارضایتی تماشاگران بگوش میرسید اما در سفر به بندر عباس مسئول سیاسی ایدئولوژی پایگاه هوایی بطور علنی عنوان کرد که هدف آنها از دعوت گروه اجرای نمایش بن بست که قالبی طنز دارد بوده و نمایش دینی در شرایط حاکم جنگی مفید حال مردم محروم نیست و بویژه در جزیره کیش که یگان زیر مجموعه ایشان است بدلیل دسترسی اهالی به کانالهای تلویزیونی متعدد عربی مخالف اجرای نمایش مسلخ عشق است. مطلب در جلسه شبانه گروه طرح شد و پس از بحث و مجادله فراوان به پیشنهاد بهمن روزبهانی و عباس محبی طرح کوتاهی تحت عنوان « خواب گذار و حکیم» مطرح و تا پاسی از شب تمرین شد و فردا با همان لباسهای نمایش تاریخی یک نمایش کاملا سنتی اجرا کردیم که مورد تائید فرماندهی و مسئولین سیاسی ایدئولوژیک قرار گرفت. به این ترتیب پرونده مسلخ عشق بسته و پس از آن ماموریت ها برای اجرای نمایش جدید انجام می­شد. بهار و تابستان سال 61 را با ماموریت های پی در پی هنری گذراندیم. و از مهر ماه علاوه برخدمت در قسمت فنی و تخصصی خود بصورت شیفت، اوقات فراغت را در خانه نمایش پایگاه ششم شکاری بوشهر می‌گذراندیم.

زندگی مستقل در شروع با زحمات شیرینی همراه بود ما به فاصله چهارسال از ازدواج بایستی دوباره تشکیل زندگی میدادیم زیرا بجز جهیزیه همسرم وسیله دیگری به ما ندادند و تهیه کم و کسری­های زندگی با دست خالی بسیار سخت بود. قبلا گفتم در چهار سال گذشته بالاترین درآمد را من داشتم اما از پدر ماهیانه میگرفتم لذا پس اندازی نداشتم تا کسری های زندگی را از قبیل کولر گازی و فریزر که از ملزومات زندگی در بوشهر بود تهیه کنم تنها توانستم ماشینم را تعویض کرده با مابتفاوت آن بتوانم بعضی وسایل ضروری را خریداری کنم اما به شیرینی استقلال بدست آمده می ارزید اینکه ساعت خواب و گردش و نوع خورد و خوراک به اختیار خانواده سه نفری خودمان بود لذت داشت با جای بسیار خالی پسرم حمید که جزء وسائل توقیفی بود و پدر و مادرم با تمام شقاوت اما در نهایت ظاهری محبت آمیز او را نزد خود نگه داشتند. و نقشی که بطور مداوم من برای همسرم بایستی بازی میکردم. خودم در درون درد می کشیدم و به ظاهر سعی میکردم با بی تفاوت نشان دادن خودم همسرم را آرام کنم. این نمایش چهار سال طول کشید. ( بعدها نزدیک ده سال بعد فهمیدم نامش تئاتر درمانی است)

در بوشهر و همان بدو ورود گروه خوبی متشکل از کادر و وظیفه جمع کردیم و بمناسبت بزرگداشت ایام دهه مبارکه فجر تمرین مجدد نمایش « بن بست » را آغاز کردیم روز بروز وضعیت بیماری عباس بدتر می شد تا اینکه در شب اول اجرا زمان استراحت بین دو پرده نمایش عباس به یکباره افتاد و ادامه نمایش را به نحوی با بداهه سازی و کمک دیگر بازیگران به پایان رساندیم اما عباس در ادامه درمان کارش به اعزام به بیمارستان نیرو در تهران کشید بدین ترتیب متاسفانه اجرای ناقصی داشتیم و با خاطرات بدی همراه بود.حاجی زاده جای عباس را گرفت اما بسیار نا موفق زیرا چند سالی بود ک من و عباس رودرروی هم این نقش ها را بازی میکردیم و ارتباط عجیبی روی صحنه داشتیم. یکی از اصول انکار نا پذیر بداهه سرایی در نمایش است.

سال 1363

اجازه ندادم فعالیت هنری در خانه نمایش پایگاه به کار و تخصص فنی الکتریک اف4 لطمه ای بزند انصاف هم نبود شرایط سخت جنگی و حجم بسیار کار موجب شد تا شیفت­های شب را برگزینم و روزها به خانه و تئاتر برسم.

بخاطر حرف و حدیث­هایی که پشت سر عباس محبی زده شده بود مبنی بر اینکه وی سال گذشته و در جریان اجرای نمایش بن بست اقدام به تمارض نموده و مشکلی نداشته است برای سالگرد پیروزی انقلاب نمایش « کلید» نوشته پرویز بشر دوست را بنام عباس محبی کارگردانی و اجرا کردم. که مورد تشویق فرماندهی پایگاه قرار گرفت.

به دعوت علی قربانی یکی از هنرمندان و بازیگران خوب تئاتر بوشهر و مسئول تربیتی آموزش و پرورش استان بوشهر بعنوان داور جشنواره سرود و تئاتر دانش آموزی استان بوشهر با وی همکاری داشتم.

سال 1364

جنگ ایران و عراق به اوج شدت خود رسیده بود و من به اقتضای زمان دامنه فعالیتم را گسترش داده بودم شب­ها شیفت میدادم صبح تا ظهر در مرکز جهاد خودکفایی روی پروژه های فنی کار میکردم و بعد از ظهرها فعالیت تئاتر داشتم در این سالها جا دارد از مساعدت همسرم قدردانی كنم كه در شهر غریب، تحمل كوتاهی‌های مرا در اداره امور خانه داشت.

با همافر « علی حسن نژادرنجبر» آشنا و از طریق وی به گروه تئاتر بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی استان بوشهر که تحت سرپرستی «مجید زارعكار» بود وارد شدم. بعد از تمرین در خانه نمایش پایگاه به اتفاق علی از ساعت هفت شب تا یازده هم با گروه بنیاد مهاجرین تمرین داشتم. نمایش در «سوگ سوخته لنج» نوشته و کار مجید زارعکار پس از کسب موفقیت در استان در چهارمین جشنواره تئاتر فجر شركت داده شد و من به خاطر ایفای نقش «كاوه آهنگر» در تالار سنگلج تهران كاندید دریافت جایزه بهترین بازیگری نقش دوم شدم. این را جناب اقای رضا صابری یکی از اعضای هیئت داوران جشنواره گفت اما جایزه را کس دیگری گرفت.

این اولین حضور من در تئاتر حرفه ای و جشنواره رسمی تئاتر بود زیرا قبل از این فقط در سطح ارتش و داخل پادگان فعالیت تئاتری داشتم و این دیده شدن برایم بسیار مهم بود.

بخاطر علاقه و استعدادی که در الکترونیک داشتم دوره آموزشی تعمیر رادیو تلویزیون را نزد یکی از مهندسین همکار جهاد گذراندم. اما هرگز تعمیرکار نشدم فقط امورات خود را توانستم بگذرانم و بس.

سید مجید زارعکار

سید مجید زارعکار کارگردان، نویسنده و بازیگر تئاتر و سینما متولد 1327 در ابادان است وی کارشناس هنری است و یکی از پرکارترین افراد در حوزه بازیگری سینما و تئاتر محسوب میشود.

سال 1365

بازی درخشان من در نمایش «درسوگ سوخته لنج» موجب شد تا بلافاصله بعد از اجراهای عمومی که در سطح شهر بوشهر داشتیم ارتباط من با اداره ارشاد اسلامی بوشهر برقرار شود و برای بازی نقش «مردسوم» درنمايش «توطئه» نوشته حسن انصاريان دعوت شوم. که بکارگردانی فرهاد یزدانفر در سالن جهاد بوشهر به اجرای عمومی رسید.

نمایش­های کوتاه « سکته سوم» و « مرود» نوشته عباس محبی را در پایگاه ششم شکاری به منظور باز تولید کارگردانی و بازی کردم.

در ادامه همکاری با مجید زارعکار از او دعوت کردم تا یکی از نوشته هایش را در پایگاه و با استفاده از هنرمندان نظامی آماده اجرا کند لذا نمایش « تلنگر سلیم» با موضوعی انقلابی که نقش « قهوه چی» را در آن بازی کردم بکارگردانی مجید زارعکار و بمناسبت دهه فجر در خانه نمایش پایگاه به اجرا در آمد.

چنانکه اشاره کردم در تمام این مدت کار فنی روی هواپیما در شعبه الکتریک اف4 همچنان ادامه داشت و همزمان در یک پروژه بنام عقاب با همافر ثابت در جهاد خودکفایی همکاری نزدیک داشتم.

پروژه عقاب به منظور ضعف سیستم های شناسایی دریایی طراحی شد و در آن دوربین بسیار قوی شناسایی که بر روی هواپیمای «آر اف4 »استفاده شده بود می بایستی با تغییراتی بر روی هواپیمای شناسایی دریایی «پی 3 اف» نصب میشد و من وظیفه طراحی و اجرای سیستم برق و الکتریک و کابل کشی از کابین تا زیر بال هواپیما را بعهده داشتم. به همین دلیل بعد از دهه فجر بنوعی فعالیت هنری را کنار گذاشتم تا به کار پیچیده و مهمی که در جهاد داشتم برسم.

سال 1366

در برابر گله مندی های همسرم بخاطر قصور من در امور خانه و خانواده، قسم خوردم دیگر تئاتر کار نکنم. بعد از تعطیلات نوروز خبر ماموریت چندین ماهه به شیراز همه ما را شوکه کرد نجات از هوای تابستانی بوشهر علت خرسندی ما بود. اواخر اردیبهشت ماموریت شروع شد و ما در طبقه دوم منزل شخصی آقای ماندگاری یکی از همکاران جهاد خودکفایی شیراز ساکن شدیم. همه چیز فراهم بود و فقط رخت و لباس و مواد غذایی با خودمان بردیم درست مثل میهمانی بود فقط خودمان پخت و پز می کردیم.

دوران بسیار خاطره انگیزی بود محبت های بی دریغ خانواده آقای ماندگاری که ما را همچون یکی از بستگانشان پذیرفته بودند و روحیه میهمان نوازی بی حساب و کتاب و وصف ناپذیر آنها برای همیشه ما را شرمنده ایشان کرد. همه چیز عالی بود کار، گردش، تفریح، زندگی.

پروژه عقاب بسیار خوب پیش رفت و با موفقیت تمام مرداد ماه پرواز آزمایشی انجام شد و چهارم شهریور مصادف با هفتم محرم خداوند دوقلوی پسر (وحید و سعید) را به ما بخشید.

مهر ماه به بوشهر بازگشتیم و بقیه سال نیز تئاتر را تعطیل کردم. فقط شنیدم که نیروی زمینی ارتش اولین جشنواره تئاتر را برگزار کرده است حال خوبی نداشتم.

در تهران گروه تئاتر ستاد نیروی هوائی فعال بود و من در پایگاه هوائی بوشهر بخاطر قسمی که یاد کرده بودم تقریبا بیکار و دور از فضای تئاتر بودم لذا تصمیم به انتقال به تهران گرفتم البته گریه و زاری پدر و مادرم نیز بی تاثیر نبود.