سال 1367
پنج سال زندگی در بوشهر دور از خانواده باعث شد تصمیم به بازگشت بگیرم اواسط تابستان به پایگاه یکم منتقل شدم.دربدو ورودم به پایگاه یكم مهرآباد، که همزمان با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران شد جنگ 8 ساله دقیقا از 27 مرداد ماه با اتش بس میان ایران و عراق به اتمام رسید.
از قافله های شهداجا ماندیم رفتند رفیقان و چه تنها ماندیم
افسوس که در زمانه دلتنگی مجروح شدیم اسیر دنیا ماندیم
“اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک “
در نتیجه دعوای بین چهاد خودکفایی مهراباد که بدنبال یکی از اعضای موثر پروژه عقاب بود و شعبه الکتریک هواپیمای اف4 که یک نفر جایگزین را از دست داده بود و نمی خواست نفر توانمندی چون مرا از دست بدهد با نظر موافق و اصرار همسرم که از حال درونی من بخاطر دوری از تئاتر با خبر بود به صورت مامور، در گروه تئاتر عقیدتی سیاسی منطقه هوائی مهرآباد تهران مشغول به كار شدم. این همان مصداق تغییر سرنوشت است که خود انسان در آن کمترین دخالت را دارد.
باز تولید نمایش کوتاه « مرود » برای سومین بار و اجرای ان در مجموعه تازه تاسیس مجتمع فرهنگی هنری رشد پایگاه یکم شکاری و همچنین اجرای نمایش کوتاه «احضار روح» در سالن سینمای پایگاه در مناسبت های مختلف با همراهی اعضای محدود گروه که عبارت بودند از اصغر شریف زاده/ اکبر محبوبی فر/ محسن یگانه و مقدم جعفری موجب شد تا با همافر « غلامحسن تسعیری» آشنا شوم كه دانشجوی تئاتر در دانشكده سینما تئاتر دانشگاه هنر بود.
کارگردانی و بازی در نسخه بازنویسی شده از نمایش حادثه بخاطر فرزندان دكتر ساعدی توسط حسن تسعیری بنام « حادثه در بخش اداری» شروعی بود برای دوستی و همکاری من با وی.
غلامحسن تسعیری از هنرمندان تئاتر نیروی هوایی بود که فعالیت هنری خود را در زمینه تئاتر از پایگاه هوایی مشهد و با عضویت در گروه تئاتر رضا صابری آغاز و در ادامه در پایگاه چاه بهار چندین برنامه کوتاه اجرا کرده و به تازگی در واحد الکترونیک هوایی پایگاه یکم شکاری مشغول کار شده بود وی در همان بدو انتقال به تهران با شرکت در کنکور سراسری و موفقیت در ان در رشته تئاتر دانشکده سینما تئاتر دانشگاه هنر در حال تحصیل بود تسعیری از همان ابتدای اشنایی با فعالیتهای هنری من در زمینه تئاتر اصرار داشت که من نیز با شرکت در کنکور به تحصیل در رشته تئاتر بپردازم اما من مشکلاتی بسیار با توجه به داشتن چهار فرزند و خصوصیات خانواده داشتم که نمی توانستم به ان فکر کنم.
در این سال طرح تطبیق درجات همافری با افسری در نیروی هوایی اجرا شد و من به درجه سرگردی نائل امدم.
مجید زارعکار نیز به بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی تهران منتقل شد و بمناسبت دهه فجر اجرای مجددی از نمایش « تلنگر سلیم» با گروه بازیگران منطقه هوایی مهرآباد و چند تن از هنرمندان بنیاد مهاجرین جنگ داشتیم.
سال 1368
هنوز کشمکش بین گردان نگهداری اف4 و جهاد خودکفایی پایگاه برای جذب من ادامه داشت لذا به پیشنهاد حاج اقا محمد رضا واحدی از پایگاه به واحد تئاتر ستاد نیروی هوائی منتقل شدم. و نمایش «شهر فرنگ » نوشته محسن گلناری را کارگردانی و با بازی عباس محبی/ محسن یگانه/ بهروز باقری/ امین حیایی/ محسن گلناری و جواد ابوذری در سالن پرواز به مناسبت یازدهمین سالگرد پیروزی انقلاب اجرا کردم.
مجید زارعکار که مسئول هنری بنیاد مهاجرین کشور شده بود پس از برگزاری یک یادواره سراسری تئاتر در سطح مهاجرین جنگ تحمیلی کشور که من دبیر آن بودم زیر زمین بنیاد را تبدیل به یک سالن تمرین نمایش کرد و گروهی متشکل از محمد طاهری آذر، محسن یگانه، مهناز دولت آبادی، غلامحسین زواره و عباس محبی که حالا دیگر روحیاتش بهتر از قبل بود و فعالیت مستمر با گروه تئاتر ستاد نیرو داشت تشکیل شد و توسط افرادی چون میکائیل شهرستانی و چند تن از فارغ التحصیلان جنوبی تئاتر همچون محمد پورحسن کارگاههای آموزشی برگزار کرد. شرکت در این کارگاهها و مباحث طرح شده تلنگری بود در اندیشه من در جهت درک گفتهها و اصرار حسن تسعیری برای ادامه تحصیل در رشته تئاتر.
اوایل تابستان محمد طاهری آذر با یکی از گروههای حرفهای تئاتر همکاری داشت و به پیشنهاد و هماهنگی ایشان من نیز برای تست در جلسه تمرین گروه در تئاتر شهر تهران حاضر شدم و پس از روخوانی در همان جلسه اول نقش «ژنرال روسی» را در نمایش «ضیافت چای ژنرالها» نوشته بوریس وین با ترجمه هوشنگ حسامی و بکارگردانی رضا شالچی بازی کردم این نمایش از 29 مرداد بمدت یک ماه در سالن اصلی تئاتر شهر بروی صحنه رفت.
ضیافت چای ژنرالها اولین تجربه حرفهای من با گرفتن 400 تومان دستمزد برای دوماه تمرین یک ماه اجرا رقم خورد. اولین باری بود که من برای اجرای یک نقش مطالعه و تحقیق کردم خود آموز زبان روسی گرفتم و به میزان لازم با استفاده از آن به شخصیت نمایش نزدیک شدم بگفته بسیاری از منتقدان و دوستان اجرای موفقی در ارائه نقش داشتم.
فضای جدید بوجود آمده بیشتر مرا به فکر ادامه تحصیل انداخت اما با وجود چهار بچه و مشکلات عدیده زندگی شک و تردید وجودم را گرفته بود که حسن تسعیری با خرید دفترچه شرکت در کنکور سراسری به هزینه خودش و بنام من به این دودلی خاتمه داد و برای کنکور سال 69 ثبت نام کردم. بخاطر بعضی حرفها که شنیدم مبنی بر این که این آب در هاون کوفتنه و تو با چهارتا بچه نمیتونی و. . . . بسیاری دیگر تصمیم برای قبولی در دانشگاه قطعیت و جنبه حیثیتی پیدا کرد لذا از اول آبان با برنامه ریزی دقیق کلیه کتب چهار سال آخر نظام جدید دبیرستان را تهیه و روزانه بالغ بر ده ساعت مطالعه کردم.
در بنیاد مهاجرین جنگ تحمیلی بمناسبت دهه فجر نوشتهای از عباس محبی بنام « ایبسیون» را بکارگردانی زارعکار به صحنه بردیم. که من نقش « دفتری» را در این نمایش بازی میکردم. و محمد طاهری آذر در نقش بایگانی، محسن یگانه در نقش ممیزی و غلامحسن زواره، عباس محبی و خانم قاسمی ارباب رجوع ها را بازی میکردند.
اتفاق در یک دفتر اداری رخ می داد که یکی از بیماران آن دچار بیماری اپسیون یا وسواس در انجام کا را داشت و شک و تردید او در درست یا نا درست انجام دادن امور زمینه طنز نمایش را فراهم کرده بود.
گروه خوب و منسجم و توانمندی در ستاد نیروی هوائی و مرکز هنرهای نمایشی اداره عقیدتی سیاسی تشکیل شده بود و فعالیت بسیار چشمگیری داشتند.
اقدام به انتشار نشریه پرواز در ستاد نهاجا از دیگر فعالیت های من در این سال بود که اولین شماره آن بکمک مجید عباسی یکی از نیروهای وظیفه نهاجا که گرافیست بود در بهمن ماه در سطح نیروی هوایی منتشر شد.
نیروی زمینی ارتش دومین جشنواره تئاتر را نیز برگزار کرد و توصیه من و حسن تسعیری به سرگرد گلناری برای برگزاری جشنواره تئاتر موجب فعال شدن ایشان و پیگیری برای برگزاری جشنواره تئاتر در نیروی هوائی شد.
دوقلو ها روز بروز رشد می کردند و بزرگ می شدند در حالی که تمام زحمات بردوش همسرم بود زیرا که من مشغول مطالعه و تلاش برای قبولی در کنکور سراسری بودم.
از سال 1356 لغایت 1368علاوه بر تجربیات عملی ارزنده ای که در حوزه تئاتر بواسطه فضایی که نهاد انقلابی عقیدتی سیاسی در سطح ارتش ایجاد کرد کسب نمودم.حال احساس می کردم حق با حسن تسعیری است و نیاز به اندوخته علمی دارم و مطالعات گسترده ام در حوزه تئاتر بدلیل آنکه آکادمیک نیست برایم کار برد چندانی ندارد.