سال 1356
دوره ویژه آموزش زبان در نیروی هوایی با اساتید آمریکایی و پاکستانی و محدودیت استفاده از زبان فارسی در کلاسها و حتی محوطه مدرسه موجب شد تا در کوتاه ترین زمان ممکن کلاسهای آموزش زبان انگلیسی را بطور پرشی (واش هد) بگذرانم و انگیزه اعزام به امریکا موجب شد تا به سرعت در مکالمه زبان انگلیسی مسلط شوم فقط کمی دل تنگ تئاتر بودم چرا که جای خالی فعالیت هنری با دو روز تعطیلات آخر هفته که با ترس و لرز از ضد اطلاعات ارتش و بیشتر بعنوان تماشاگر به کاخ جوانان میرفتم پر نمی شد در این مقطع فراگیری زبان انگلیسی و اهتمال اعزام به آمریكا، تنها انگیزههای كنار آمدن من با نظام و نظامیگری بود.
اما این دوری از عرصه تئاتر زیاد طول نکشید و در اوج ناباوری در اواسط تابستان در کلاس 2100 زبان بودم که سوپروایزر (ناظم) مرا به دفتر مدرسه فرا خواند و در حالی که اشاره به یک نامه امریه (نامه از مقام بالاتر که واجب الاجراست) داشت از من خواست بعد از کلاس نزد سروان پالیزی رئیس روابط عمومی نیروی هوایی بروم که دفترش پشت سینمای پادگان بود. وقتی به آنجا مراجعه کردم با توجه به اظهاراتی که در بدو ورود به ارتش در فرم استخدام ضد اطلاعات نیروی هوائی مبنی بر فعالیت هنری در حوزه تئاتر داشتم و این پرونده توسط ایشان مطالعه شده بود. رسما برای همكاری با روابط عمومی نیروی هوایی در برگزاری مراسم پنجاهمین سال سلطنت پهلوی و اجرای نمایش به این مناسبت دعوت شدم. اصلا برایم باوركردنی نبود، تئاتر و فعالیت هنری در ارتش؟ چرا كه در طول ماههای گذشته، حتی سعی كرده بودم كمتر به كاخ جوانان كه پاتوق دوستانم بود بروم و از این بابت زخم زبانهای بسیاری را هم شنیده بودم! بویژه از سهراب سلیمی که مخالف سر سخت رفتن من به ارتش بود. وقتی وارد روابط عمومی شدم، سروان پالیزی و یک دانشجوی خلبانی منتظر من بودند. پالیزی با برخورد كاملا متفاوتی كه نسبت به سایر افسرانی كه در این مدت شناخته بودم داشت جذابیتهای همكاری با روابط عمومی را برایم تشریح كرد. امكان استفاده از لباس شخصی، هر شب خانه رفتن و معافیت از نگهبانی، از آن جمله بود. من هم بدون هیچ سؤالی پذیرفتم، چرا كه فكر میكردم علاوه بر مزیتهای یاد شده فرصت فعالیت در عرصه هنر را نباید از دست بدهم. لذا اولین كار، رو خوانی متن نمایش و جمع كردن گروه بود. یك یك گروهانها را به همراه ایشان بدنبال بازیگر گشتیم، حتی گروهان دخترها! چند نفری را هم از بچههای محل سراغ داشتم، مثل «محسن یگانه» و «محمد مهتابی» كه بعد از من وارد ارتش شده بودند. ده نفری شدیم و متنی میهنی تحت عنوان « سرباز وطن» كه نوشته همان دانشجوی خلبانی و منتخب روابط عمومی و سامانه فرماندهی بود آماده تمرین شد. متن قوی و دلچسبی نبود و من نقش پدری رو بازی میکردم که فرزندش در مرز میهن شهید میشد داشتم از ادامه كار بخاطر عدم ارتباط با متن فوق العاده شعاری خسته میشدم كه تعدادی از كاركنان ارتش، از جمله « استوار سعید قائمی»، «سروان قره غریبی» و « همافر نظافت دوست» به ما اضافه شدند. آشنایی و گفت و گو و در نهایت نجوای دور از چشم دیگران، میان من و نظافتدوست موجب شد تا نقش پدر را تحویل فرد دیگری داده و مشغول تمرین نمایشی تحت عنوان « مرشد» شدیم که نوشته نظافتدوست بود و خودش نیز كارگردانی می کرد . به جز من كه هنرجوی همافری بودم، همه اعضای گروه، افسر ، همافر و یا درجه دار بودند.
من نقش «قهوهچی» را در نمایش بازیكردم داستان از این قرار بود که مرشد بر سر ظلم و ستمی که داروغه بر مردم روا میداشت با حکومت مخالفت داشت و سر انجام با طرح و توطئه داروغه گردن مرشد را در آستانه درب قهوه خانه میزدند و نمایش با نوری که از بیرون به داخل می تابید به پایان میرسید.
لذت كار با آن گروه را هرگز نتوانستم دوباره تجربه كنم. آبان ماه 1356 زمان برگزاری جشنها بود و بنا شد پانزده اجرا ما و پانزده اجرا گروه نمایش سرباز وطن داشته باشند. شب اول مراسم، 1 آبان 1356، نخستین شب اجرای نمایش مرشد بود. و من آخرین بازیگری بودم كه پس از بسته شدن پرده از صحنه خارج میشدم وقتی وارد پشت صحنه شدم با کمال تعجب هیچیك از اعضای گروه را ندیدم. هنوز متعجب بدنبال آنها بودم كه فردی با لباس شخصی از من خواست بدون عوض كردن لباس، وسایلم را برداشته و همراه او بروم. هنگام ورود به ساختمان ضد اطلاعات، مقابل پلهها نظافتدوست را برای لحظهای دیدم. او با اشاره به من فهماند كه نباید حرف بزنم. قبلا راجع به نمایش و شخصیتها و نوری که در پایان به داخل می تابید تحلیلی داشتیم و ایشان همیشه سفارش میكرد: « مواظب باشید حرفی راجع به این موارد پیش كسی نزنید، اگر كسی هم پرسید، خودتون رو بزنید به خریت!» این عین كلام او بود و در آن لحظه با چشمانش این «دیالوگ» را تكرار میكرد و همین هم مرا نجات داد. پانزده روز بعد با تعهد مجددی كه برای ترك هرگونه فعالیت هنری دادم، راهی آسایشگاه شدم. طبعا از مرخصی و سایر امتیازات هم دیگر خبری نبود. چند روز بعد، علیرغم نمره خوبی که در بیگ تست ( امتحان زبان اعزام به امریکا) کسب کرده بودم برای ادامه تحصیل و گذراندن دوره تخصصی الکترومنتننس (نگهداری سیستم های الکتریکی و الکترونیکی هواپیما) به پادگان مهرآباد جنوبی اعزام شدم. در حالی که ادامه تحصیل در رشته الکترونیک هوایی آن هم در امریکا قبل از آن قطعی شده بود. یک ماه بعد خبر رسید كه «گروه نمایشی سرباز وطن» به اتفاق گروه موسیقی به کشور عمان اعزام شدهاند و پس از بازگشت محسن یگانه به امریکا عزیمت کرد؟؟؟؟
به محض منتفی شدن اعزام به امریکا خانواده طرح و توطئه ازدواج را پیاده کردند. پدرم دختر دوستش را که در همسایگی ما زندگی میکردند در نظر داشت و من الان که فکر میکنم، بی هیچ دلیلی مخالفتی با اقدام خانواده نکردم طولی نکشید که قضیه جدی شد و همه منتظر جواب من بودند.
برادرهای عروس خانم که دوستان صمیمی من بودند بویژه نادر که تا حدودی از عنوان این ماجرا در برابر وی شرم حضور داشتم مرا به خوردن یک بستنی دعوت کرد و نه تنها برعکس انتظار من ابراز دلخوری نکرد بلکه اظهار خوشحالی کرد نظر موافق او در اعلام رضایت من بسیار موثر بود لذا در کوتاه ترین زمان ممکن مراسم نامزدی برگزار شد و من با اعتمادی که به پدر و مادرم داشتم و تائید نادر برای اولین بار همسرم را در این مراسم به مفهوم مطلق دیدم یا بهتر است بگویم نگریستم. و از صمیم قلب می گویم عاشق شدم.
حال دیگر از انتقال به مهرآباد جنوبی و تغییر در رشته و یا عدم اعزام به امریکا بخاطر نزدیک بودن پادگان به خانه دلخوری نداشتم. دروس پایه الکترونیک را گذراندم و بخاطر نمرات خوبی که کسب کرده بودم برای گذراندن دوره عمومی الکتریک هواپیما در همان پادگان و سپس دوره تخصصی الکتریک جنگنده اف16 در امریکا معرفی شدم.
از اتفاقات مهم این سال پیروزی تیم فوتبال ایران در برابر تیم ملی استرالیا در 4 آذر ماه و برای اولین بار راه یابی به جام جهانی فوتبال بود.
در دوران فراموش نشدنی آموزشی دوره همافری نیروی هوائی با دوستانی آشنا شدم که با وجود اینکه در ادامه اموزش تخصصی از هم جدا شدیم ولی یادشان همواره برایم ماندگار خواهد بود محمد دشتی که رسته تخصصی نگهداری هواپیمای اف14 را ادامه داد و به پایگاه هوائی اصفهان منتقل شد و نبی که خود هنرمند بود و نوازنده فلوت در رسته هواپیمای بوئینگ ادامه داد و هر از گاهی در پایگاه یکم وی را می دیدم.
سال 1357
برابر مقررات رایج درارتش شاهنشاهی کارکنان برای ازدواج بایستی کلیه اطلاعات فردی و خانوادگی همسر منتخب خود را به ضد اطلاعات ارتش گزارش می کردند تا بعد از بررسی های سرویس امنیتی مجوز ازدواج صادر گردد لذا فرم های مخصوص در خواست ازدواج و تعیین صلاحیت همسر را برای صدور مجوز عقد تحویل دادم و منتظر جواب ماندم ولی اوضاع اجتماعی کشور دچار تنش شد و تظاهرات پراکنده مردم خبر از شروع انقلابی مردمی میداد. دوره آموزشي حدود مرداد ماه که در بیست و هشتمین روز ان فاجعه اتش سوزی سینما رکس ابادان رخ داد به اتمام رسید و امتحانات اعزام به امریکا برای دوره استادی الکتریک اف16 همزمان شد با آغاز موج جدید جنبش مردم بر علیه حکومت پهلوی وکشتار مردم در 17 شهریور در میدان ژاله و حکومت نظامی و . . . .
شرایط اجتماعی طوری شد که برای گذراندن تعطیلات اخر هفته با لباس شخصی از پادگان خارج میشدیم. زیرا نظامیان منفورترین قشر نزد مردم کوچه و بازار بودند. مهر و ابان را در اختیار کارگزینی ستاد نیرو بودم تا زمان اعزام مشخص شود فقط هفتهای یک روز برای کسب اطلاع سری به ستاد میزدم. اول آذر به درجه همافر سومی نائل شدم.
فرصتی برای اولین مسافرت مجردی پیش امد و چند روزی را پای بوس حضرت رضا (ع) بودم. تجربه دوستی با یک توریست عرب و یا بهتر است بگویم تاجر فیروزه داشتم و با استفاده از آموخته هایم در دوسال آموزش زبان در نیروی هوائی ارتباط با وی برایم جذاب بود.
اواسط آذر ماه 1357 بدلیل اوضاع اجتماعی اعزام به امریکا بحالت تعلیق در آمد و گروه ما بدون تخصص به پايگاه هوايي همدان که جنگنده اف4 داشت منتقل شدیم.
اولین دوری از نامزدم برایم خیلی سخت بود ولی ارتش بود و چرا نداشت. رفت و امد های آخر هفته با سوز و سرمای زمستان در منطقه و شرایط اجتماعی ان روز خاطرات تلخی را برایم رغم میزد.. حرکت های انقلابی همافران در همدان و فعالیت های پراکنده با ایشان سرگرمی های دوران منتهی به 22 بهمن 1357 بود.
ساعت دو بعد از ظهر 26دی ماه بود که خبر فرار شاه از رادیو پخش شد، فریاد شادمانی مردم ایران به هوا رفت، چراغ اتومبیل ها روشن شد، برف پاکن ها به رقص درآمدند، بوق ها به راه افتاد، و غلغله شهر های ایران را برداشت.برخی عکس شاه را در اسکناس درشت پانصد تومانی و هزار تومانی سوراخ کرده بودند و بر دست گرفته بودند. جمعی نیز عکس های خمینی را بین سرنشینان اتومبیل ها پخش می کردند.پس از شکست جمشید آموزگار، جعفر شریف امامی و ازهاری در اداره کشور و مهار كردن خشم و نفرت مردم نسبت به حکومت پهلوی، شاه آخرین تیر خود را رها كرد و سعی كرد با انتخاب یكی از اعضای جبهه ملی كه به ظاهر از مخالفان شاه باشد، خشم مردم را فرو نشاند. به همین جهت شاپور بختیار به شرط گرفتن اختیارات كامل و خروج شاه از كشور بعد از رای اعتماد مجلس به دولت، نخست وزیری را پذیرفتسرانجام در روز 26 دی 1357 محمد رضا شاه مجبور شد ایران را به سمت کشور مصر ترك كند، و این در حالی بود كه حتی نزدیك ترین حامیان و اربابانش هم از پذیرفتن او امتناع كردند.
من در پایگاه شاهرخی همدان خدمت میکردم که انقلاب شد مردم برای محافظت از جان همافران در برابر نیروهای گاردی صبح روز 21 بهمن مقابل پایگاه صف کشیدند و ما از داخل پایگاه را اشغال کردیم و پس از پیروزی انقلاب چند روزی در ساختمان ساواک اشغال شده شهر همدان پاسداری میدادم تا اینکه نیروهای محافظ «کمیته» تحویل گرفتند و از ما خواستند به پایگاه برگردیم. فرصت خوبی بوجود آمده بود اعلام شد هر کس میتواند در نزدیکترین پایگاه به خانواده خدمت کند لذا در بیست و سوم اسفند 1357 مراسم عقدکنان با شکوه فراوان برگزار گردید و بلافاصله در خواست انتقال به پایگاه یکم را دادم از آنجائیکه فاقد تخصص بودم و در حال ازدواج چند روزی طول نکشید که با انتقال موافقت شد. و مشغول تسویه حساب شدم.
تنها خاطره خوش از سال 1357 مراسم عقد کنان من و نازنین بود که با تمام افت و خیزهای موجود به واقعیت پیوست و شیرینی پیروزی انقلاب اسلامی را دو چندان کرد.
سال 1358
اردیبهشت ماه 1358 به تهران منتقل شدم نهم خرداد ازدواج کردم عروسی بطور بسیار مفصل در تالار برلیان امامزاده حسن برگزار شد. و ماه عسل را به همراه مادر و عمه جان در منزل دختر خاله و عمویم در همدان گذراندیم که خود داستانیست مفصل.
از خاطرات شیرین مجلس عروسی که بعدها طعم تلخ ان برای همیشه برایم ماندگار شد حضور ناگهانی حبیب قانعی برادر و دوست دوران نوجوانی بود که از امریکا برای تسویه حساب با نیروی دریایی امده بود و مرا سخت شماتت کرد که چرا ازدواج کرده ام زیرا قصد داشته مرا نیز با خود برای همیشه به امریکا ببرد. پس از ان روز هرگز موفق به تماسی دوباره با وی نشدم حتی از طریق فضای مجازی و امکانات و فناوری نوین ارتباطی نیز نتوانستم با او ارتباطی برقرار کنم.
تابستان را مشغول گذراندن دوره تخصصی الکتریک اف4 شدم. تعویض خانه از جمله اتفاقات مهم در این سال بود که به پشتوانه حقوق همافری من که تحول بزرگی در اقتصاد خانه بشمار میرفت رخ داد. به محله تولیدارو هجرت کردیم. پاکسازی ارتش شروع شد و روزی به هنگام ورود به پایگاه دژبان کارت شناسایی ام را گرفت و خواست تا به انجمن اسلامی « نهادی مردمی بجای فرماندهی» مراجعه کنم طول راه را به بیکاری و اخراج فکر میکردم اما به محض رسیدن به انجمن مستقر در منزل فرمانده پایگاه با صحنه دیگری مواجه شدم به احترامم برخواستند و تکریم نمودند و پس از توضیحاتی که دادند متوجه شدم پرونده مربوط به نمایش مرشد را درضد اطلاعات مطالعه کرده و مرا فردی که در دوران طاغوت با نیروهای انقلابی همکاری میکرده میدانند. فرصتی شد تا به امکان فعالیت دوباره هنری فکر کنم.
شهریور ماه مطلع شدم كه واحدی تحت عنوان «تبلیغات» در انجمن اسلامی پایگاه یكم مهرآباد تشكیل شده و بنا دارد به مناسبت اعیاد مذهبی، اجرای نمایش داشته باشد. بیدرنگ بهآنجا مراجعه كردم و ویژه برنامه جشن اولین سال پیروزی انقلاب را با همكاری چند نیروی وظیفه، از جمله «ابوالحسن غلامحسینی» و «محمد ازگلی» تنظیم كردیم. گروه در سالن سینما جمع شد و تحت تاثیر حوادث و پیروزی انقلاب، نمایشی را تحت عنوان « روزهای آتش و خون» نوشته طالبی تنظیم و به همراه نمایشی بی کلام در قالب فرمالیستی با عنوان «22=2+2» که نوشته ابوالحسن غلامحسینی بوددر کانون هنری منطقه هوائی مهر آباد كارگردانی كردم.« مسعود روشن پژوه» از جمله اولین شاگردان نوجوان ساکن پایگاه بود كه بعنوان بازیگر در این دوره آموزش دادم. گروه سرودی هم زیر نظر استاد رضوی سروستانی تشکیل شد که بمناسبت سالگر انقلاب اجرای برنامه داشت. جشنهای بهمن ماه سال 1358 چنان پربار و جذاب بودكه مسئولان انجمن اسلامی، باشگاه درجه داران منطقه را برای آماده سازی سالن نمایش و راهاندازی كانونفرهنگی دراختیار ماگذاشتند. این اخرین مدرک با ارم شیر و خورشید بود که در تاریخ بیست و هشتم مرداد 1358 موفق به دریافت ان شدم.